گله دیگر چوپان ندارد؛ جادههایی که جان ایل را میگیرند
یادداشت - علیرضا رحیمی - هر سال، بهار، دوست دارم با لنز دوربینم عکسهایی ثبت کنم که پر از شکوفه و شکوه زندگی باشد؛ نه راوی غمانگیز جادههایی که بهجای زندگی، مرگ را قاب میگیرند.
بهار هر سال در ایران، از فروردین تا خرداد، عشایر کوچنده، در پیچوخمهای هموار و ناهموار ۶۶ هزار کیلومتر ایلراه به راه میافتند و از دشتهای گرمسیر میگذرند و به دامنه سردسیر کوههایی که برف همچون پنبهای قلۀ آنها را سپید کرده، میرسند.
هزاران کاروان، زن و مرد و کودک، همراه با گلهها و چهارپایانی که خانه و زندگی آنان را بر دوش میکشند، همچون هزاران رود جاری، با گامهایی آرام و استوار، در مسیر سخت کوچ پیش میروند و زندگی را در جان طبیعت میدمند. این کوچ، روایت زندهای از رنج، دشواری، بقا و امید یکمیلیون و دویست هزار نفر انسان است که با هر گام، خاک این سرزمین را دوباره زنده میکنند.
صدای پای کوچ، با بعبع گوسفندان، زنگولههای آویخته بر گردن دامها و بوی خاک بارانخورده، نغمهای آرام و دلنشین در دل طبیعت مینوازد؛ موسیقی سنگینی که آرامش را به جان و روح هر بینندهای مینشاند و نوید سردسیری خاطرهانگیز را در ایل زنده میکند.
اما در این کوچ زیبا و جانفرسا، گاه حادثههایی روی میدهند که جان را به درد میآورد؛ ناگهان صدای ترمز یک تریلی، یا صدای آهنهای مچاله شده کامیونتی آبی، وقتی در شیبی تند یا درهای واژگون میشود، نغمه آرام کوچ را در سکوت ایل میشکند و جاده را که باید گذرگاه زندگی باشد، به مصیبتی حزنانگیز بدل میکند و رد سیاه ترمز بر آسفالت جاده، با خون مردی، زنی یا کودکی از ایل با لباس رنگارنگ محلی، قرمز میشود؛ و سایه مرگ، بر شانههای کوچ مینشیند.
امسال نیز، کوچ عشایر بیحادثه نماند. کامیونت حامل خانوادهای از طایفه قندعلی ایل بختیاری، در مسیر اندیکای خوزستان به کوهرنگ چهارمحال و بختیاری، جایی حوالی دره "شیخعالی" واژگون شد. دو نفر از مردان ایل در دم جان سپردند، یک نفر زخمی شد، و چندین رأس دام که سرمایه و نان شب عشایر بود، تلف شد و زخمی دیگر بر تن مجروح کوچ نشست. این، نخستین مرثیه برای کوچ نبود و تلختر آنکه آخرین مرثیه هم نخواهد بود.
در روزگاری نهچندان دور، عشایر مسیر کوچ را از ایلراههای عرفی خود میپیمودند؛ راههایی که قرنها، نسل به نسل در دل طبیعت ردّ پای مردان و زنان ایل را بر خود داشت. اما امروز، بسیاری از ایلراهها یا زیر چرخ بلدوزرهای توسعه شهرنشینی مدفون شدهاند و یا زیر آسفالت جادهها گم و یا در کام زمینخواران فرو رفتهاند و کوچ به ناچار به جادههایی کشیده شده باریک، شلوغ، ناایمن و بیرحم که دیگر نه زبان ایل را میفهمند و نه تاب گامهای کوچ را دارند.
کوچ، ، این رسم کهن و سازگار با طبیعت، این تکاپو و حرکت، این شکوه زخمی، تنها یک جابهجایی فصلی برای رسیدن به علف نیست؛ آیینی ریشهدار در دل تاریخ این سرزمین است. میراثی که با هر گام آن، خاک جان میگیرد و طبیعت نفس میکشد. اما این میراث، سالهاست در گردنههای بیتوجهی و پیچ جادههای بیرحم، زخمی و خاموش، انگار قدمهای آخر را برمیدارد و اگر چارهای برای مخاطرات کوچ اندیشیده نشود، بخشهایی از آن، نه در کتابها، که در عرض و طول جادهها دفن خواهد شد.
اگر قرار است کوچ زنده بماند، اگر میخواهیم صدای زنگولهها و عوعو سگها در دل کوهها طنین انداز باشد و چشمان کودکان ایل خواب سردسیر را ببیند، باید ایلراهها را از زیر خاک بیتوجهی بیرون کشید. باید جادههای بیرحم را مهربان، ناوگان کوچ عشایر را بهروز، و رانندگان را با زبان کوچ آشناتر و علائم راه را با کوچ هماهنگ ساخت. باید بیمهها، اطمینان و اعتماد را بر سر کوچ بگسترانند. باید نگاهها را حساس کرد، دلها را بیدار و مسئولان را همراه. باید افکار عمومی چشم بگشاید بر زخمی که هر سال عمیقتر بر جان ایل مینشیند.
علیرضا رحیمی: روزنامهنگار و عکاس ایلات و عشایر ایران
✅ عضو ایلنیوز شوید eitaa.com/ilnews
روایتی از آبرسانان عشایر در خط مقدم آتش در بندر شهید رجایی
تهران - علیرضا رحیمی - درست زمانی که شعلههای بیامانِ آتش، همه توجهها را به هواپیماها و بالگردهای آبپاش و آتشنشانها جلب کرده بود، ناگهان از جنوبغربی کشور، صدایی برخاست؛ ناوگانِ آبرسانی به ایل، به خط مقدمِ اسکلۀ شهید رجایی در استان هرمزگان رسیده بود.
چهار راننده، چهار مرد، چهار کامیون تانکردارِ 12 هزار لیتری که شبانهروز در دورترین نقاط برای تأمین آب عشایر کوچنده در مناطق سختگذر تلاش میکنند، در مأموریتی خارج از چارچوبهای معمول، اینبار نه برای پُُر کردن تانکرها و دبهها و مَشکها در ارتفاعات و دشتها و نه برای رفع تشنگی انسان و دام، بلکه برای پُر کردن مخازن ماشینهای آتشنشان، بیدرنگ راهی اسکلۀ شهید رجایی شده بودند، چراکه بیم آن میرفت لحظهای درنگ خسارتهای جانی و مالی را چند برابر کند.
فردای وقوعِ آتشسوزی، این ناوگان ویژه از بوشهر وارد اسکله شد و طی سه شبانهروز عملیات بیوقفه و نفسگیر ۴۸ سرویس آبرسانی انجام دادند و ۶۰۰ هزار لیتر آب از ایستگاههای پُمپاژ بارگیری و به قلب حادثه در بندرِ شهید رجایی انتقال دادند و بیسروصدا اما بسیار تعیینکننده، به خاموش کردن شعلههای آتش کمک کردند و یک بار دیگر ثابت شد که خادمان عشایر در اضطرارهایی از این دست، همیشه پای کار هستند. این حضور تنها یک مأموریت ساده نبود، بلکه نشان از عمقِ مشارکتِ مؤثرِ اجتماعی جامعهای داشت که همیشه در حاشیه دیده شدهاند، اما همیشه در بزنگاههای حساس در متن حضور یافته و در قلب بحران درخشیدهاند.
کامیونهای آبرسان سیار به عشایر که در بیشتر استانها با خشکسالی و سهمیهبندی آب دستوپنجه نرم کرده و به مردمانی خدمت میکنند که کمترین سهم و بهره را از منابع آبی کشور دارند؛ اینبار نیز منبع نجات شدند و بدون تبلیغ و هیاهو، به میدان آمدند تا به یک نیازِ فوری کشور پاسخ دهند و به یاری مردمانی شتافتند که گرفتارِ یک آتشسوزیِ مهیب شده بودند.
در هیاهوی گُنگ و پرشتاب رسانهها اما، زمانی که مشغول نشر و بازنشر اخبار و تصاویر تلاش آتشنشانها و نیروهای زحمتکش امدادی برای مهار آتش بودند، دیگر جایی برای ذکر نامِ رانندگان تانکرهای آبرسان به عشایر نبود و هیچکس هم نامِ آنان را تکرار نکرد و هیچ رسانهای هم از آنان که بیوقفه و بیدریغ، میان بندر و حریق، در گرمای آتشین جنوب در رفتوآمد بودند، نام نبرد و مثل همیشه، بینام و نشان ماندند.
این قهرمانان بینام و نشان، در میان حرارتِ سوزانِ شعلههای آتش و آفتاب داغ جنوب، در چنگالِ خفقانآورِ دود و اضطراب، تنها یک هدف را دنبال میکردند؛ رساندن هرچه سریعتر آب برای مهارِ آتشی که شعلههایش تمام بندر را درنوردیده بود و کسی هرگز نپرسید که از کجا آمدهاند؟ چه راهی را طی کردهاند؟ و پس از این مأموریت به کجا میروند؟ هیچکس از خستگی آنان نپرسید؛ اما نتیجه و اثر کار و تلاششان، جایی در صفحۀ چندم این حادثۀ تلخ نوشته خواهد شد و این همان روح بیتکلفِ و نابِ خادمان بیادعای عشایر است؛ کسانی که بیهیچ هیاهویی، در دل مناطقی سختگذر، با قلبی استوار، بار مسئولیتی سنگین را بر دوش میکشند و نه چشمداشتی دارند و نه انتظار دیده شدن و حتی، حضورشان نیز در همهمۀ زنگولههای گله و میان پیچوخمهای مسیرهای ناهموار که شاید تنها خودشان بشناسند، محو و گم میشود و با وجود اینکه کمتر دیده میشوند، همیشه پای کار بودهاند و وظیفه و رسالت خود را انجام دادهاند.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که بهطور قطع، اگر ناوگان آبرسانی بهایل به اسکله اعزام نمیشد، عملیات مهار آتش دچار مشکل میشد و یا شاید چند روز دیگر به طول میانجامید و خسارت های جانی و مالیِ بیشتری رقم میخورد.
وقتی پس از ۴۳ ساعت تلاش بیوقفۀ همۀ نیروهای امدادی، عملیات مهار آتش به پایان رسید و منطقه وارد مرحله پاکسازی شد، این چهار راننده، این چهار مرد، این چهار قهرمان که نقش حیاتی خود در تأمین آب ماشینهای آتشنشانی را انجام داده بودند، شبانه به بوشهر بازگشتند تا بار دیگر، در دل دشتها و کوهها، کار سخت خود را از سر بگیرند و آب مخزن کامیونها را در تانکرها، دبهها و مَشکهای خانوارهای عشایری و آبشخورهای دامریا، پُر و خالی کنند.
این روایت اما، تنها نه برای ثبت یک رویداد تلخ نیست؛ بلکه برای یادآوریِ توجه به سختی کار تمامی خادمانِ بیادعای عشایر است که اگر حتی نام و تصویرشان هم در هیچ رسانهای نباشد، نه به امید پاداش، فقط بهخاطر حس قوی انساندوستی و وطنخواهی، در بزنگاههای حساس و لحظههای نفسگیر اضطرار و اضطراب، بیصدا از راه میرسند و به عنوان قهرمانان خاموش، درست در جایی میایستند که کمتر کسی تصور آن را میکند و در قامت قهرمانانی خاموش، نقش حیاتی خود را ایفا میکنند.
سخن آخر: دههها، و شاید قرنها است که روایتها و حکایتهای گوناگون دربارۀ نقش عشایر در تولید گوشت قرمز، تأمین امنیت غذایی، صنایع دستی، مرزداری، گردشگری، و حفاظت از منابع طبیعی و محیط زیست گفته شده و همچنان نیز ادامه خواهد داشت. اما اینبار، در تجربۀ آتشسوزی در اسکلۀ شهید رجایی، فصلی تازه به روایت این قهرمانان بینام و نشان افزوده شد و اکنون در همین نقطه، لازم است با نگاهی نو، براساس تواناییها و ظرفیتها، در سیاستگذاریها و برنامهریزیهای کلان و خرد کشور و قوانین بالاستی، پنجساله و سالانه، دشواری کار خادمان عشایر و سهم جوامع سهگانه شهری و روستایی و عشایری متناسب با کارکردها و بهرهوری آنان بهویژه در تولید، بازبینی و بازتعریف شود.
چهار کامیون تانکردار ۱۲ هزار لیتری، چهار راننده، چهار مرد، چهار قهرمان، ۶۰۰ هزار لیتر آب و مأموریتی ممکن برای مهار آتش؛ این داستان و روایت باید بارها و بارها تکرار شود تا - همچون روایت ریزعلی خواجوی، دهقان فداکاری که در یک شب سرد پاییزی، با آتش زدن لباس خود و علامت به راننده قطار، جان ۸۰۰ مسافر را نجات داد - در حافظۀ جمعی این سرزمین برای همیشه جاودانه بماند.
یادداشت: علیرضا رحیمی
روزنامهنگار - 30 سال عکاسی ایلات و عشایر ایران
یکی بود و هیچ کس نبود، در یکی از روزهای گرمِ تابستان، در سفرِ عکاسی، وسط بیابانی خشک و بیعلف که تنها یه سکوی آبخوری خودنمایی میکرد، بزیِ سیاهِ کوچولو، تا منو دید، ناگهان با جُنبوجوش خیرهکنندهای شروع به دویدن بهسمت سکو کرد. این سکویِ سیمانی، روزگاری محلِ شلوغی بود و در ساعتهایی از روز، اطرافش پُر میشد از جامههای رنگارنگ که برقشون زیرِ تلالو نور خورشید چشم هر بینندهای رو مینواخت. زنان و دخترانِ عشایر بختیاری مشک و دبههاشون رو از آبِ خُنک چشمه پر میکردند و بر روی دوش با زمزمه ترانهای محلی همراه با آرزوهاشون به سیاه چادرهاشون میبُردند، اما حالا زیرِ سایه خشکسالی و فراموشی، این سکویِ آبخوری، تنها یادگاری بود که از اون روزهای پُر جُنبوجوش باقی مونده بود.
بزیِ سیاهِ کوچولو که انگار خیلی دوست داشت در مرکز توجه باشه، شروع به دویدن بهسمت سکو کرد و با جَستوخیزی خیره کننده، پلهپله بالای سکو پرید و با اشتیاقِ زیاد سرش رو بالا کرد و ژستِ بُزانهای گرفت و با صدایی بلند که سکوتِ وسیع دشترو در هم پیچید، فریاد زد؛ بَعبَع! و من واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم و خندیدم.
از رویِ کُنجکاوی پُرسیدم؛ آخه تو اون بالا رفتی چیکار؟ بُزیِ سیاهِ کوچولو سرشو تکونی داد و ژست بزانه دیگهای گرفت و خیلی شیرین جواب داد؛ بَعبَع! و درست در همین لحظه بود که تصویر بزیِ سیاهِ کوچولو وسط اون بیابون داغ، روی اون سکویِ فراموش شده که دیگه حتی تابلوی سازندگانش هم از بین رفته بود، در ذهنِ من و سِنسور دوربینم برای همیشه ثَبت شد. بزیِ سیاهِ کوچولو انگار با جستوخیز و ژستی که بالای اون سکو گرفت همینو میخواست.
لحظهای جادویی که زنده بود و در نگاه اول پر از خنده و شادی، اما وقتی تاریخ منطقه رو با معدود محلیهای فراموش شدهای که دلشون رضا نداده بود خاک و سرزمین آباء و اجدادیشون رو ترک کنند مرور میکردی، هیچ حسِ شادی و خندهای بههیچ آدمیزادی دست نمیداد؛ تنها درد بود و رنج؛ رنجی که هیچ نشانی از گَنج نداشت.
حالا من وسطِ اون بیابونِ داغ و بیعلف تو اون روز تابستانی چیکار میکردم، نمیدونم! اما بزیِ سیاهِ کوچولو رو هرگز فراموش نمیکنم و مردمانی که حالا دیگه فرسنگها از اون سکوی سیمانی دور شده بودند و شاید به آبادیهای اطراف یا حاشیه شهرهای دور و نزدیک مهاجرت کرده بودند تا حداقل مشکِ آبی برای نوشیدن داشته باشند. شاید بزیِ سیاهِ کوچولو هم داشت همینو بَعبَع میکرد، شاید.

نمایشگاه عکس علیرضا رحیمی، عکاس ایلات و عشایر ایران، تحت عنوان "20 سال قوم نگاری در ایران" در مصلی تهران افتتاح شد.
علیرضا رحیمی در خصوص این پروژه، گفت: در این نمایشگاه 210 فریم عکس از زندگی ایلات و عشایر ایران در معرض دید عموم و بازدیدکنندگان و علاقمندان به زندگی کوچنشینی گذاشته شده است.
این عضو فعال انجمن عکاسان میراث فرهنگی، بیان داشت: بچه های ایل، زنان ایل، مردان ایل، کوچ ایل، رقص ایل، زندگی ایل، پرتره مردم ایل، صنایع دستی ایل، نان پختن ایل و شیردوشی ایل عنوان های مجموعه عکس هایی است که در پروژه اول عکس "20 سال قوم نگاری در ایران" ارائه داده ام.
وی گفت: عکاسی از ایلات و عشایر از موضوعات مهم قومنگاری و مردمشناسی است که متاسفانه در ایران مغفول مانده و به جز معدودی از عکاسان، کمتر به صورت منسجم به آن پرداخته شده است.
رحیمی افزود: طی ۳۰سال عکاسی از ایلات و عشایر ایران، مجموعه تصاویری از شیوه زیست کوچندگی در ایران تهیه و آماده ارائه کرده ام که به امید خدا تحت عنوان "20 سال قوم نگاری در ایران" در پروژه های مختلف با برگزاری نمایشگاه و چاپ کتاب ارائه خواهم داد که نمایشگاه مصلی تهران با عرضه 210 فریم عکس از ایلات و عشایر ایران گام اول آن است.
وی بیان کرد: عکس های مستند و قوم نگاری علاوه بر دارا بودن ارزش تاریخی، فرهنگی و مردم شناسی، رسانه ای قوی و قابل اعتماد برای بیان تصویری تغییرات اجتماعی و نمایش احساس، شادی، غم، رنج، آداب و رسوم، نوع پوشش و... اقوام مختلف در ایران است.
این عضو انجمن عکاسان میراث فرهنگی ادامه داد: عکس ها همچنین سفیران گردشگری کشورها هستند که با انتشار و نمایش آنها می توان گردشگران را ترغیب به سفر به ایران کرد.
این نمایشگاه از ۱۲ تا ۱۸ مهرماه از ساعت ۱۰ صبح تا 8:۳۰ شب در مصلی بزرگ تهران دایر است.
علیرضا رحیمی در سال 1392 نمایشگاه انفرادی عکس "عشایر؛ نسل دیروز نسل امروز" را در گالری خانه عکاسان ایران برگزار کرده است.

گفتوگو با "علیرضا رحیمی" عکاس ایلات و عشایر ایران و عضو انجمن عکاسان میراث فرهنگی
انتشار در ویژه نامه نوروز 1401 روزنامه "جهان صنعت" - بخش فرهنگ و گردشگری

جهان صنعت ـ نادر نینوایی ـ علیرضا رحیمی عضو انجمن عکاسان میراث فرهنگی و خانه عکاسان ایران است و در بیش از دو دهه فعالیت در حوزه قوم نگاری فرصت این را داشته تا همراه با عشایر اقوام مختلف ایران به دور افتاده ترین نقاط کشور سفر کند. سفر با عشایر و ثبت تصاویر منحصربه فرد از جزئیات کوچ عشایر قشقایی و بختیاری، عکس های رحیمی را خاص و بی مانند کرده است. علیرضا رحیمی علاوه بر مشارکت در چندین نمایشگاه گروهی، نمایشگاه انفرادی عکس (عشایر؛ نسل امروز نسل فردا) را در اردیبهشت ماه 1393 در گالری حوزه هنری وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی برگزار کرده است. آثار وی برگزیده و برنده جشنواره های و مسابقات مختلف عکاسی از جمله جشنواره عکس خیام، دو دوره جشنواره عکس میراث فرهنگی ناملموس، جشنواره عکس رشد و بسیاری از جشنواره های دیگر حوزه عکاسی بوده است. در این مصاحبه سعی کردیم از خلال صحبت های وی نگاهی عمیق تر به زندگی عشایر داشته باشیم و امکان توسعه گردشگری پیرامون عشایر کشور را ارزیابی کنیم. مشروح مصاحبه "جهان صنعت" با علیرضا رحیمی که از دریچه دوربینش ما را به سفری در قلب عشایر ایران می برد در پی می آید.
* شما سال ها از اقوام و عشایر عکاسی کرده اید؛ فکر می کنید چه نکاتی عشایر ایران را برای گردشگران داخلی و خارجی جذاب کرده و باعث شده به دانستن فرهنگ اقوام اینقدر علاقه مند شوند؟
در ابتدا لازم است اشاره کنم که صنعت گرشگردی یک حوزه تخصصی است اما من عکاس مستند و قوم نگار هستم و طبیعتا مطالبی که عرض می کنم تنها تجربیات و یافته هایی است که در خلال بیش از دو دهه عکاسی و ارتباط با ایلات و طوایف عشایری و علاقه و مطالعاتی که در این زمینه داشته ام، می باشد.
اصولا تاریخ، فرهنگ و آداب و رسوم مردم و کشورها برای گردشگران دارای جذابیت است و مردم علاقه زیادی به آشنایی با فرهنگ های مختلف و نوع زندگی و رسوم و آیین هایی که در کشورهای گوناگون وجود دارد و یا در گذشته وجود داشته، دارند. از این منظر شیوه زندگی کوچندگی در ایلات و عشایر ایران، نوع خاصی از شیوه زیست بشر است که امروزه این نوع از زندگی را در کمتر کشوری در جهان می بینیم و به نوعی منحصربه فرد و شاید بتوان گفت از شیوه های اولیه زندگی بشر است که تا به امروز ادامه داشته و مورد علاقه و توجه بسیاری از مردم به ویژه گردشگران داخلی و خارجی است.
علاوه بر این، به نظر بنده، زندگی شهرنشینی با تمام مزیت های رفاهی و امکانات و جذابیت هایی که دارد، زندگی انسان امروز را دچار یکنواختی، سردرگمی و شاید بی هویتی کرده است. براین اساس یافتن آرامش با حضور در دل طبیعت و همنشینی با مردمانی که از دغدغه های زندگی شهرنشیبنی به دور هستند را نیز می توان از دلایل جذابیت گردشگری عشایر ارزیابی کرد. این چیزی است که برای خود من اتفاق افتاده و از همین نگاه علاقه مند به ثبت تصویری این سبک منحصربه فرد از زندگی بشر امروزی شدم که در ایران و تقریبا در تمام استان های کشور وجود دارد و اگرچه نسبت به گذشته دچار تغییراتی شده اما همچنان دارای جذابیت است و گردشگران زیادی علاقه مند هستند برای چند روز هم که شده همراه با کوچندگان زندگی کنند که نوعی ماجراجویی نیز برای آنان تلقی می شود.
در هر صورت پایه و مایه اصلی بومگردی عشایر، سبک متفاوت زندگی آنان است. عشایر کوچنده در مناطق کوهستانی، دامنه کوه ها و دشت ها روزگار می گذرانند و نوع زندگی آنان اصیل و بکر است و آمیختگی زندگی آنان با طبیعت، باعث شده امروز گردشگری عشایر یکی از پر طرفدارترین شاخه های گردشگری برای عده زیادی از مردم و گردش دوستان باشد. در مجموع می توان چشم اندازها، همراه شدن با کوچ و آشنایی با فرهنگ، صنایع دستی، آیین و رسوم، شیوه دامداری، نحوه فرآوری تولیدات لبنی، مسکن، آئین های مذهبی، بازی های بومی، غذاهای محلی، پوشاک و زیورآلات سنتی و سایر عناصر موجود در محیط عشایری و در نهایت حضور در طبیعت بکر در دل کوه ها و دشت ها و دره ها و دور شدن موقتی از زندگی یکنواخت و شلوغ شهری را از دلایل عمده علاقه مندی مردم به زندگی و گردشگری ایلات و عشایر عنوان کرد.
*میراث ناملموس هر قوم و فرهنگی از مهمترین شاخصه های آن محسوب می شود که حاوی نکات ارزشمندی از گذشتگان است؛ آیین های باستانی، سنت ها و حتی بازی ها بخشی از این میراث ناملموس هستند. در خصوص میراث ناملموس عشایر ایران کدامیک بیشتر نظرتان را جلب کرده است؟ فکر می کنید یک عکاس قوم نگار برای حفظ این میراث ناملموس چه کاری می توند انجام دهد؟
برای پاسخ به این سوال لازم است ابتدا تعریفی از میراث فرهنگی ناملموس ارائه دهیم. همانطور که می دانیم به هر چیزی که از گذشته به ارث رسیده و ما را با آداب و رسوم، فرهنگ و سبک زندگی گذشتگان آشنا می کند میراث فرهنگی گفته می شود که به دو دسته ملموس و ناملموس تقسیم می شوند. طبق تعریف، میراث ملموس میراثی است که وجود خارجی دارد یعنی فضایی را اشغال می کند و می توان آن را دید و لمس کرد که شامل آثار، بناها و محوطه ها می شود و به دو گروه منقول (قابل جابه جایی) و غیرمنقول (غیرقابل جابه جایی) تقسیم می شوند. اما میراث فرهنگی تنها محدود به این آثار نمی شود بلکه آداب و رسوم، اصطلاحات، زبان و گویش ها، بازی ها، موسیقی، ادبیات شفاهی، هنرهای اجرایی، جشن ها، رقص ها، دانش و مهارت و بسیاری موارد دیگر را نیز دربر می گیرد که چندان قابل لمس و مشاهده نیستند اما بخش مهمی از میراث زنده فرهنگی بشر را تشکیل می دهند که به آنها میراث ناملموس گفته می شود. بر اساس تعریف یونسکو که در کنوانسیون پاسداری از میراث فرهنگی ناملموس در سال ۲۰۰۳ به تصویب رسید، میراث ناملموس به تولیدات و فرایندهای فرهنگی گفته میشود که با گذشت زمان و از نسلهای گذشته باقی مانده است.
با این توضیح و تعریف، می توان گفت تمام یا بخش عمده ای از زندگی ایلات و عشایر ایران جزیی از میراث ناملموس فرهنگ بشری به شمار می آید. شیوه زیست، کوچ، آداب و رسوم، آیین ها، بازی های بومی و محلی، شیوه فرآوری محصولات دامی و لبنی، دانش و مهارت های بومی عشایر و هر نماد فرهنگی دیگری که در تعریف فوق می گنجد به عنوان میراث ناملموس فرهنگی شناخته می شود و از این منظر ثبت و ضبط آنها، چه در قالب متن و چه در قالب تصویر، فعالیتی در راستای حفظ این میراث و انتقال آن به نسل های آینده محسوب می شود و کار یک عکاس قوم نگار را نیز می توان در همین راستا ارزیابی کرد.
به دلیل همین اهمیت شناسایی، فهرستبرداری، مستندسازی و ثبت میراث فرهنگی ناملموس، مرکز میراث ناملموس تهران (زیر نظر یونسکو) از چند سال گذشته اقدام به برگزاری مسابقات عکس میراث ناملموس فرهنگی با هدف معرفی و جمع آوری تصاویر این میراث و حفاظت از آن برای نسل های آینده کرده است. امروزه تحت تاثیر بیانیه پاسداری از فرهنگ ناملموس در کنفرانس عمومی یونسکو در سال ۲۰۰۳، آثار فرهنگی ناملموس زیادی از کشورهای مختلف ثبت جهانی و بین المللی شده اند. یک عکاسی قوم نگار نیز، شیوه زندگی اقوام و خرده فرهنگهایی را ثبت و ضبط می کند که تحت تأثیر تغییرات فرهنگی و اجتماعی، آرام آرام در حال تغییر و حتی از بین رفتن است. از این منظر نیز فعالیت عکاس قوم نگار دارای اهمیت فراوان است و عکاسی قوم نگاری نقش مهمی در ثبت میراث فرهنگی ناملموس و جذب گردشگر دارد، اما تا کنون فعالیت های صورت گرفته در این خصوص چندان مورد حمایت دستگاه های متولی به ویژه دستگاه های فرهنگی قرار نگرفته و متاسفانه کمترین سهم در انتشارات تصویری، مربوط به قوم نگاری و عکاسی از ایلات و عشایر است.

ادامه گفتوگو
ادامه مطلب ...