یادت باشد، آلاچیقِ ایل، با یک ستون برپا نمیماند
من، سی سال است، با نور و قاب و تصویر زندگی میکنم، عمری که حتی از سنِ تو هم بیشتر است، تا با نماهای دور و نزدیک، قصههای "راه باریک کوچ" را در دستهای پینهبستۀ مادران، صورتهای سوختۀ پدران و نگاههای تلخوشیرین بچههای ایل روایت کنم. امروز که میبینم، با نور و فضا و هندسه، چنان شعری سرودهای که روح را مینوازد و هر بیت آن را میتوانبارها و بارها خواند و حظ برد، حظ میبرم.
وقتی گواهی و عکسِ اثرِ معماریِ زیبایِ تو و همتیمیهایت را دیدم، فارغ از آنکه این اثر بهعنوان برتر انتخاب شده، چشمانم، برای یک ثانیۀ طولانی، بر رویِ شمسۀ مرکزِ طرح، و ستارهها و اشکالِ پیرامونی و درهمتنیده آن که حالا نمای نامها و یادها شدهاند، خیره ماند. شما، در قلبِ آن هندسۀ دقیق و سادۀ آینهها، با کاشیها و اشکالِ رنگارنگ، "زمان" و "یاد" را متوقف کردهاید. بیگمان هر کس از مقابل این اثر عبور کند و لحظهای در آن مکث نماید، در تاریخ فرو خواهد رفت. این متوقفکردنِ زمان و دعوت به تماشا و تأمل، همان رسالتِ هنر است.
این موفقیت، اولین ستونِ بنایِ کار و زندگیِ حرفهای توست. یادت باشد، آلاچیقِ ایل، با یک ستون برپا نمیماند. باید تلاش کنی و تلاش کنید تا ستونهای دیگر را نیز همینطور محکم و درست، در جای خودشان برپا سازید. میدانم پایاننامهات و پایانهنامههایتان نیز طاقِ باشکوهی خواهد بود که بر روی این ستونها سوار میشوند و سرآغازِ خلقِ بناها و آثار ماندگارتری خواهند شد.
از دیدنِ نامت و تماشای اثری که خلق کردهاید، سخت غرق در افتخار شدم. این تنها پیروزی در یک آزمون و رقابت نبوده و نیست؛ نشان دادی که چطور میتوان گذشته را با احترام یاد کرد و آینده را با نور و هندسه و هنر، ساخت. به ساختن ادامه دهید؛ دنیا به معمارانی که برای روحِ آدمی سرپناه و پناهگاه میسازند، خیلی زیاد نیاز دارد.
و اما پدر، پدر یعنی، تماشای رشدِ و تعالیِ فرزند و فرزندان؛ مثلِ باغبانی که نهالی را میکارد و سالها بعد، با شگفتی، به درختی تناور نگاه میکند که حالا دیگر هم سایه دارد و هم میوه میدهد و پرندگان روی شاخههای تنومندش لانه میسازند.
سلامت و پیروز باشی دخترم
پدر علیرضا
28 آذر 1404
۱۶ آذر و علت نامگذاری آن زیر ذرهبین تاریخ
علیرضا رحیمی/ روزنامهنگار
اپیزود اول، تبدیل نماد به پوسته
هرگز از یادم نمیرود؛ در یکی از کلاسهای دانشگاه، همزمان با ۱۶ آذر، استاد که از سیاستمداران و مسئولین باسابقه بود، پس از ورود به کلاس و مکثی کوتاه، رو به دانشجویان پرسید: «چرا ۱۶ آذر روز دانشجو نامگذاری شده؟» بعد از سکوتی قابل درک و پچپچهایی نامفهوم؛ از هشت دانشجوی حاضر، سه نفر پاسخی ندادند، چهار نفر روایتهای پراکندهای را عنوان کردند و تنها یک نفر علت نامگذاری را از دل وقایع ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بیرون کشید.
استاد که در آن لحظه نتوانست درهمریختگی چهرهاش را پنهان کند، آهی کشید و با حسرتی تلخ گفت: «وقتی در خودِ دانشگاه، دانشجویان نسبت به روزی که متعلق به آنان است اطلاعات درستی ندارند، از کف جامعه چه انتظاری میتوان داشت؟»
فارغ از هر تحلیل سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی، این لحظه، بیش از آنکه یک روایت کلاسی باشد، شبیه به یک عکسِ رنگپریده است که عناصر اصلی آن یا پاک شده و یا خوانا نیست. این تصویر نشان میدهد که چگونه یک نماد تبدیل به پوسته شده بهطوری که حتی متولیان اصلی، علت وجودی آن را نمیدانند. برای درک سکوت دانشجویان در آن کلاس و پیدا کردنِ فریم اصلی، لازم است سفری کوتاه به دل تاریخ داشته باشیم و لنز دوربین خود را بر روی دو واقعه مهم در تاریخ معاصر ایران زوم کنیم تا دریابیم که 16 آذر از کجا آمد؟ و چه شد که این روز بهعنوان "روز دانشجو" نامگذاری و نام خیابانی در مجاورت دانشگاه تهران نیز 16 آذر گذاشته شد.
اپیزود دوم؛ 17 آذر 1321 و بلوای نان
جنبشهای دانشجویی در تاریخ معاصر، از جمله در ایران، همواره نقشی اثرگذار در تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه داشتهاند. در ایران نیز با تاسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱3، بهتدریج به کانون اعتراضات صنفی و سیاسی دانشجویان تبدیل شد و در مواقعی نیز با نفوذ در بطن جامعه، به تحرکات اجتماعی دامن زده است. برای بررسی بهتر آن، باید به هشت سال بعد از تأسیس دانشگاه تهران و یازده سال قبل از واقعه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بازگردیم.
در سال ۱۳۲۱، ایران زیر چکمههای نیروهای متفقین بود. گندم کشور به تاراج رفته بود و مردم با قحطی مرگبار نان دستوپنجه نرم میکردند و شورشی تحت عنوان "بلوای نان" به را افتاد که ۱۷ آذر همان سال نقطه اوج آن بود. گروهی از مردم به مجلس شورای ملی هجوم بردند و گروهی نیز به خانه نخستوزیر وقت "قوامالسلطنه" حمله کردند.
در همان روز، یکی از دانشآموزان دارالفنون به دلیل ایستادن در صف طولانی نان و دیر رسیدن به کلاس، مورد ضربوشتم معلم قرار گرفت. همین اتفاق، دانشآموزان را برای اعتراض به خیابان کشاند. خبر بهسرعت به دانشگاه تهران رسید و اولین شعار میدانی جنبش دانشجویی ایران شکل گرفت: «نون و پنیر و پونه؛ قوام گشنمونه». شعاری که نخستوزیر وقت را هدف گرفته بود، یازده سال بعد، در بزنگاهی تاریخی، به شکلی متفاوت خود را نشان داد.
این شعار نشان میداد که دانشجو وجدان بیدار جامعه است و کوچک شدن سفرهها، از عشایر گرفته تا مردم روستا و شهرنشینان، مقدسترین نقطه مشترک تلاقی بقای آنان است. در آن زمان ایلات و عشایر که پس از تبعید رضاشاه، از قانون سنتستیز "تخته قاپو" خلاص شده بودند؛ دوباره عزم ییلاق و قشلاق و زندگی در زیر چادر ایل کرده بودند.
اپیزود سوم، 16 آذر 1332 و مرگ سه دانشجو
تنها چهار ماه از کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت مصدق گذشته بود. کشور زخمی و ملتهب بود؛ و در جریان محاکمه مصدق، دادستان نظامی برای او تقاضای اعدام کرده بود. روابط با بریتانیا از سر گرفته شده بود و دولت تازهکار زاهدی میکوشید با حمایت شاه، همهچیز را عادی جلوه دهد. اما انتشار یک خبر نمک بر این زخم پاشید: «ریچارد نیکسون، معاون رئیسجمهور وقت آمریکا، به تهران سفر میکند.»
برای دانشگاه که چپها و ملیگراها در آن نفوذ داشتند، این سفر تنها یک معنا داشت: مهر تأیید قدرت خارجی بر دولتی که با کودتا بر سر کار آمده بود. دانشجویان دانشکده فنی این «عادیسازی» را برنتافتند و در 16 آذرماه تجمع کردند. نیروهای امنیتی و نظامی حریم دانشگاه تهران را شکستند و در درگیریها، سه دانشجو به نامهای مصطفی بزرگنیا، احمد قندچی و مهدی شریعترضوی در خون خود غلتیدند.
عکسی که آن روز ثبت شد، یک سهگانه تراژیک از جوانی، آرمان و خون بود که در تاریخ حک شد و ۱۶ آذر را به نماد مقاومت در برابر استبداد داخلی و سلطه استعمار خارجی تبدیل کرد. این روز ابتدا در قلب دانشجویان و سپس توسط تشکلهای دانشجویی داخلی و خارجی زنده نگه داشته شد تا سرانجام در سال ۱۳۵۸ به صورت رسمی در تقویم کشور به عنوان «روز دانشجو» ثبت شد.
اپیزود چهارم:
حالا به همان پرده اول و آن کلاس درس در دانشگاه باز میگردیم. آن سکوت و پاسخ های دانشجویان نشان میدهد که آن تصویر تاریخی و هویتی، در آرشیو ذهنی ما گم شده است. ۱۶ آذر، پیش از هر چیز، یادآور آن است که صدای دانشجو از نیازهای واقعی جامعه برمیخیزد؛ چه آن روز که دغدغه «نان» داشت و چه آن روز که بهای «استقلال» را با جانش پرداخت.
امروز روز دانشجو در تقویم رسمی کشور باقی مانده و هر سال به بهانه آن، سیل پیامهای اغلب کپیشده از این و آن انتشار داده میشود. بررسی اجمالی این پیامها، نشان میدهد که نسخههای بیکیفیت از تصویری هستند که اصل آن دیگر اهمیتی ندارد و محتوای پیامها چنان از ریشه تاریخی خود تهی شده که بیم آن میرود که اگر از نویسندگان این پیامها علت نامگذاری این روز پرسیده شود، با همان سکوت کلاس درس هشت نفره مواجه شویم. تاریخی که بهدرستی روایت نشود، غبار فراموشی بر آن مینشیند و دیری نخواهد پایید که روایتهای نادرست آن را به بیراهه میبرند.
امروز و در عصر دیجیتال که حافظهها به سرعت پروخالی میشوند، اگر روایت اصلی گردوغبار بگیرد و یا از بین برود، هرکس روایت خود را خواهد ساخت و ۱۶ آذر به یک روز نمایشی در تقویم تبدیل میشود و عکس آن در هیاهوی آلبوم دیجیتال تبریکهای بیروح، برای همیشه از بین برود.
گاهی یک شعار ساده، بهتر از هر تحلیلی، در تاریخ فرو میرود و برای همیشه میماند. "نون و پنیر و پونه؛ قوام گشنمونه" از اولین شعارهایی بود که در دانشگاههای ایران، سر داده شد. در 16 آذر 1322 نیز دانشجویان به شرایط حاکم اعتراض کردند و هزینه آن را نیز با دادن جان خود دادند. این روز را دانشجویانی ساختند که نمیخواستند صدایشان در زیرِ صدای چکمههای استعمار و استبداد گم شود. شاید برای همین است که آن شعار ساده، هنوز بوی نان و خون همان سالها را میدهد.
روایتی از چوپانان افغانستانی در بزنگاه تاریخ ایلات و عشایر ایران
علیرضا رحیمی
روزنامهنگار و عکاس مستند ایلات و عشایر
پردۀ اول
ناگهان بخارِ گرمِ اِستکانِ شیشهای چای، در مقابلِ لنزِ دوربینم در زیرِ چادرِ ایل در هوا پیچید. در دلِ گُوت، مردی با نگاهی خسته و لبخندی باز، چای تعارفم کرد. لبخند و نگاهی که انگار قصۀ مسیری سخت و طولانی را "از کابل تا ایل" روایت میکرد. مثل همیشههای حضورم در ایل، صدای چِکچِک شاتر دوربین شنیده شد و در یکهزارم ثانیه تصویری از چهرۀ یک چوپان افغانستانی قاب شد و برای همیشه در تاریخ ایل ماند؛ چهرهای که زندگی و معیشت او و خانوادهاش با کوچ و دامداری سنتی خانوارهای عشایری در ایران گره خورده بود.
پردۀ دوم
در مقالۀ “عکاسیِ مستندِ اجتماعی و قومنگاری" (فصلنامۀ عشایری ذخائر انقلاب، شماره 58، زمستان ۱۳۹۶ (اشارهای با این مضمون شده است که عکاسی از ایلات و عشایر، زبانِ تصویری برای ثبتِ تمامِ شئون زندگی کوچندگی؛ از اقلیم و اقتصاد و فرهنگ تا هنر و آدابورسوم و آیینهای مَلموس و نامَلموس زیستِ آنان است.
امروز، همه میدانیم که زندگی کوچندگان ایران تحت تأثیر توسعه شهرنشینی، و پیشرفتهای گاه برقآسا در صنعت و تکنولوژی، دچار دگرگونیهای آشکار و پنهان شده است. با این حال، عکاسان این حوزه، اغلب بهدنبال ثبتِ تصاویرِ سنتی هستیم. کوچ با ماشین، جذابیت بصری چندانی ندارد و از کنار واقعیتهای تازه زندگی ایلات و عشایر و تاثیراتی که بر ظاهر و باطن کوچنشینی گذاشتهاند، به سادگی میگذریم. این غفلت که نباید نادیده گرفته شود، بخشی از تاریخ زنده و در حال تغییرِ جامعه سنتی ایران را در سایه نگه میدارد.
یکی از موضوعاتی که کمتر دیدهشده، حضور چوپانانی از افغانستان در میان عشایر ایران است؛ کشوری که مردمش اشتراکات فرهنگی عمیقی با مردم کشور ما دارند. این موضوع در گذشته چندان رواج نداشت و خودِ عشایر چرای گلهها را بر عهده داشتند، اما امروز در بخشی از جغرافیای سرزمین تاریخی ایران، عدهای از مردان و جوانان افغانستانی که به کشورمان مهاجرت میکنند، شغل چوپانی را برمیگزینند و بهنوعی عضوی از خانوارهای عشایری شدهاند و خواسته یا ناخواسته، سهمی از چرخۀ تولید و اقتصاد در مناطق عشایری را برعهده دارند.
این همزیستی، همواره تحت تأثیر شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دو کشور، با فراز و فرودهایی همراه بوده است. از یک سو، تحریمها و سقوط ارزش ریال، از جذابیت اقتصادی و ماندن در ایران کاسته و از سوی دیگر، وقایع تاریخی از جمله تغییرات سیاسی و جنگ، موجهای ورود یا خروج آنان را شدت بخشیده است. پس از قدرت گرفتن طالبان در افغانستان و در پی تنشهای اجتماعی، این موضوع بهطور کمسابقهای مورد توجه سیاستمداران، رسانهها، افکار عمومی و جتی مجامع بینالمللی قرار گرفت.
همین چند روز پیش، نادر یاراحمدی مشاور وزیر و رئیس مرکز امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور، اعلام کرد که از ابتدای طرح ساماندهی، ۱.۵ میلیون تبعه غیرمجاز ایران را ترک کردهاند و این خروجها همچنان ادامه دارد. سیاستی که به گفته وی، هدف آن قانونمند کردن حضور اتباع در چارچوب ظرفیتهای کشور است.
پردۀ آخر:
اکنون، مردانِ افغانستانی مهاجر، و این مرد که آن روز قصۀ تنها فرزند معلولش که چشمبهراه او و هزینههای درمان بودند، را برایم روایت کرد، فصلی جدانشدنی از تاریخ معاصر دو کشور و عشایر ایران هستند. حکایت آنان، داستان "انسان، مهاجرت، کار و بقا" است و ثبت تصویری این مهاجران چوپان نیز بخشی از 30 سال ایلنگاری در ایران و تلاشی برای نگهداشت بدون تحریف واقعیت در حافظه تاریخی دو ملت است؛ همانطور که لبخند گرم این مرد از کابل، در آن روز داغ تابستانی از کادر جا نماند و در تاریخ ایل قاب شد.

عکسمتن از: علیرضا رحیمی
لوکیشن: استان البرز – کرج - اطراف چالوس - گوت عشایر سنگسری
در زبان سنگسری به سیاهچادر "گوت" گفته میشود.
کانال | عکسمتن http://t.me/Image_texts
کانال | ایلنیوز htpps://eitaa.com/ilnews
ضرورت راه اندازی "خبرگزاری عشایر"
علیرضا رحیمی - گاهی مسیر فعالیت کاری، تعهد حرفهای و دغدغههای شخصی طوری به هم گره میخورند که تفکیک آنها از هم سخت است و شخص را ناگزیر، در یک تصمیمگیری جدی قرار میدهد.
برای من یکی از این تصمیمها در اوایل ورود به سازمان امور عشایر ایران رقم خورد و تصمیم دوم که علیرغم میل درونی، مجبور به گرفتن آن شدم؛ استعفا از شغلی سی ساله و مسئولیتی هشت ساله بود. این یادداشت برای احترام و تعهد به حرفه روابطعمومی، و تنویر افکار عمومی بهویژه در جامعه عشایری، و شفافسازی پیرامون هرگونه شایعه و شائبه و البته ثبت در تاریخ منتشر میشود.
سخنی دیگر
در سی سال کار در سازمان امور عشایر ایران، همواره جنبههای فرهنگی، هنری، تاریخی، اجتماعی، و مردمشناسی زندگی عشایر بهعنوان یک فعالیت شخصی مد نظرم بوده و هست. برگزاری نمایشگاههای انفرادی عکس در سالهای ۱۳۹۳ و ۱۳۹۶ و ۱۴۰۲ و معرفی تصویری عشایر با حضور در نمایشگاههای گروهی، جشنوارههای عکس و کسب رتبه و مقام، و انتشار یادداشت، مقاله در حوزه عشایر در نشریههای تخصصی و غیرتخصصی، روزنامهها، خبرگزاریها، اینترنت و شبکههای مجازی، از این دست است. پیگیری چاپ مجموعه کتاب "سی سال ایلنگاری تصویری در ایران" و برگزاری نمایشگاههای عکس، گامهای دیگری در این مسیر است.
امیدوارم روزی شاهد تحقق ایده راهاندازی "خبرگزاری عشایر" که طرح آن را از سال ۱۳۹۹ ارائه دادهام، باشیم. جمعیتی که یکچهارم گوشت قرمز کشور را تأمین میکنند و در تولید مواد لبنی و پروتئینی، تولید صنایعدستی، مرزداری و حوزهها فرهنگی و گردشگری ظرفیت٬های بسیار خوبی دارند، شایسته جایگاه و ساختاری قویتر در حوزه رسانه و روابطعمومی هستند.
این تارنما تا اطلاع بعدی، پایگاه اصلی فعالیتهای رسانهای و هنری، و کانالها و صفحههای مختلف در سکوهای مجازی از جمله "ایلنیوز"، تریبون این مسیر فرهنگی و هنری است.
متن استعفای علیرضا رحیمی / اول آذر 1404
بسمهتعالی
ریاست محترم سازمان امور عشایر ایران
با سلام و احترام و آرزوی سعادت، پیرو درخواستهای مکرر از سال ۱۴۰۳ مبنی بر واگذاری مسئولیت روابطعمومی سازمان، که تا کنون محقق نشده است، بدینوسیله استعفای خود را از این سمت اعلام میدارم. همانطور که حضوری نیز عرض شد، قصد اولیه اینجانب کنارهگیری از طریق استعفا نبود، اما تصمیم امروز در راستای احترام به حرفه روابطعمومی، حفظ انسجام و پیشگیری از هرگونه تداخل و تعارض در وظایف اطلاعرسانی، بهویژه در حوزه حساس رسانه و شبکههای مجازی، اتخاذ شده است.
صراحتا معتقدم انتصاب اخیر "مشاور اطلاعرسانی" ضمن اینکه از اختیارات قانونی جنابعالی است، در عمل به بروز ابهام جدی در شرح وظایف، موازیکاری و حتی تضعیف جایگاه روابطعمومی در نزد افکارعمومی و مخاطبان درون و برونسازمانی شده است و فعالیتهای شبکههای مجازی روابطعمومی نیز بدون هماهنگی درحال انجام است که با این استعفا، مسئولیت آن از اینجانب مبرا میشود. با عنایت به اینکه علیرغم میل باطنی، همچنان مسئولیت این جایگاه و اطلاعرسانیهایی که صورت میگیرد متوجه اینجانب است، ادامه فعالیت در این جایگاه را به صلاح سازمان (حقوقی) و به صلاح اینجانب (حقیقی) نمیدانم. انتظار میرفت با توجه به درخواستهای کنارهگیری اینجانب، فرصت برای انتصاب مسئول جدید روابطعمومی فراهم میگردید.
طی سه دهه فعالیت حرفهای در حوزه ارتباطات، رسانه و روابطعمومی، خاصه در روابطعمومی سازمان امور عشایر، همواره بر این باور کارشناسی تأکید داشتهام که جایگاه روابطعمومی در سازمان باید ارتقا یابد. این سازمان بهعنوان تنها نهاد حاکمیتی ملی سیاستگذار و برنامهریز خدماترسانی برای جامعه عشایری که یک چهارم گوشت قرمز کشور را تولید میکنند و در حدود ۶۰ درصد گستره جغرافیایی ایران به شیوه کوچندگی و دامداری سنتی زندگی و امرار معاش میکنند، شناخته میشود و این جامعه با این ظرفیت و پتانسیل نیازمند و مستحق یک بازوی ارتباطی و رسانهای در سطح معاون دستگاه، "مرکز" یا حداقل "دفتر" است. متاسفانه علیرغم ارائه طرحها و دلایل مبسوط، این مهم در اصلاحات ساختاری مغفول ماند.
نگاه اینجانب همواره فراتر از ساختار فعلی بوده است. طرحی که پیشتر در خصوص تاسیس "خبرگزاری عشایر" ارائه شد و باوری که به لزوم ایجاد "شبکه تلویزیونی عشایر و روستا" در سازمان صداوسیما دارم، همگی نشات گرفته از این حقیقت است که جامعه مولد، مرزدار و فرهنگی عشایری کشور، شایسته توجهی بسیار فراتر در حوزه اطلاعیابی و آگاهیرسانی در سطوح ملی و استانی است و به زغم بنده ظرفیت تولید محتوا (نوشتاری، تصویری، صوتی، چندرسانهای و...) در آن وجود دارد.
ضمن قدردانی صمیمانه از اعتماد و عنایت جنابعالی، فرصت را مغتنم شمرده و از زحمات خالصانه توام با ایثار و فداکاری تمامی همکاران گرانقدرم در روابطعمومی امور عشایر استانها قدردانی میکنم، عزیزانی که همچون خود جامعه عشایری، با کمترین امکانات و پشتیبانی و در شرایطی سخت، عملکرد مطلوب و قابل قبولی داشتهاند.
جامعه مولد و مؤثر عشایری با ظرفیتهای بیمانند در اقتصاد، امنیت غذایی، مرزداری، گردشگری و بهویژه گنجینههای فرهنگی، شایسته روابطعمومی با ساختار گستردهتر با شرح وظایف متناسب با تغییراتی که در حوزه روابطعمومی دیجیتال اتفاق افتاده، است. اگرچه به محدویتهای اداری برای ارتقای واحدها در دستگاهها واقف هستم، اما تاکید بر این ضرورت را یک وظیفه حرفهای و مسئولیت میدانم.
بهامید خدا شرایط خدماترسانی رسانهای و ارتباطی شایستهتری برای جامعه گرانبها و گرانقدر عشایری کشور فراهم شود. توفیق روزافزون و سلامتی همه خدمتگزاران محترم به جامعه بزرگوار عشایری را از خداوند متعال مسئلت دارم.
1 آذر 1404
علیرضا رحیمی
ترکیببندی در عکاسی - تحلیل عکس عشایر - علیرضا رحیمی
یک عکس، هزار حرف دارد؛ اما یک عکس خوب، یک داستان کامل است که عناصر موجود در آن در یک هارمونی هماهنگ کنار هم چیده شدهاند. یک عکس خوب، عکس خوب است؛ نه شعر است نه تابلوی نقاشی. به تعبیر رولان بارت نشانهشناس شهیر فرانسوی (1980 – 1915)، هر عکس حامل دو پیام است: یک پیام آشکار و بدونرمزگان و یک پیام ضمنی و بارمزگان که روح اثر در آن نهفته است.
در دنیای شلوغ و پرهیاهوی عصر دیجیتال که روزانه بیشمار عکس در تبلیغات شهری، در رسانهها، در اینترنت، در شبکههای مجازی و در تلفنهای همراه از جلوی چشمان ما رژه میروند، تنها عکسهایی ماندگار میشوند که روح و حس در آنها دمیده شده باشد. روحی که حاصل ترکیببندی، تکنیک و درک عمیق از سوژه است.
در اولین یادداشت از مجموعه "عکسهایی که حرف میزنند"، به سراغ یک قاب ماندگار از زندگی عشایر، اثر علیرضا رحیمی، عکاس باسابقه ایلات و عشایر ایران، میرویم تا لایههای فنی و روایی آن را رمزگشایی کنیم که چگونه یک عکاس، چشم ما را در عکس به گردش درمیآورد تا قصهای را برای ما روایت کند.
۱. چشم از کجا وارد داستان میشود؟ نقطه ورود به عکس و خطوط هدایتگر
هر داستانی یک نقطه ورود و آغازی دارد. همانطور که هر نویسندهای داستان خود را از یک مقدمه شروع میکند در عکاسی نیز، این نقطه ورود، جایی است که چشم بیننده سفر خود را در لایههای درون عکس آغاز میکند. در عکس «نان، زن، زندگی»، چشم بیننده سفر خود را از قرص نان بزرگ در پیشزمینه (Foreground) آغاز میکند. این انتخاب تصادفی نیست؛ این عنصر به دلیل اندازه بزرگتر، نزدیکی به دوربین و روشنایی، به عنوان “نقطه ورود” عمل میکند.
پس از آن، چشم به طور ناخودآگاه ریتم و چیدمان نانهای دیگر را دنبال میکند. این چیدمان، یک خط هدایتگر (Leading Line) منحنی و طبیعی را تشکیل میدهد که نگاه را به نرمی به سمت بالا و عمق تصویر هدایت میکند و در نهایت به سوژه اصلی میرساند: زنی که قرص نانی دیگر در دست دارد. عکاس با ثبت این لحظه، بیننده را تنها تماشاچی نگه نمیدارد، بلکه دست او را میگیرد و قدم به قدم به درون روایت خود میبرد.
۲. هارمونی در عکس با جادوی تکرار: قدرت فرم
تکرار فرمها و الگوها، یکی از قدرتمندترین ابزارهای ایجاد هماهنگی در یک قاب هستند. در این تصویر، فرم دایره به زیبایی تکرار شده است:
این تکرار، پیوندی ناگسستنی میان تمام اجزای کلیدی تصویر برقرار میکند و این پیام را به مخاطب میدهد که «نان» (برکت)، «زندگی» و «زن»، مفاهیمی در هم تنیده و جداییناپذیر هستند.
۳. هنر استفاده از فضای خالی (منفی) عکس: تحلیل مثلثهای نامرئی
همانطور که سکوت در موسیقی اهمیت دارد، "فضای منفی" (Negative Space) نیز در عکاسی نقش حیاتی ایفا میکند. در تحلیل اولیه این عکس توسط داریوش قنبرنسب، مدرس عکاسی، به درستی اشاره شده؛ دو مثلث نامرئی در دو طرف فضای خالی زن (فضای منفی عکس)، بر روی زمین تشکیل شدهاند که دو کارکرد بسیار مهم دارند:
ـ ایجاد تنفس بصری: تصویر سرشار از
بافتهای غنی است؛ از چینها و نقشـهای لباس زن گرفته تا سطح متخلخل نان و بافت
زمین و دیواره تنور. این فضاهای خالی (منفی) به چشم بیننده اجازه استراحت میدهند و از آشفتگی بصری
جلوگیری میکنند.
ـ تمرکز بر سوژه: این دو مثلث، یک قاب نامرئی در دل قاب اصلی ایجاد کردهاند و زن را در میان خود محصور کردهاند. این تکنیک، تمام وزن بصری عکس را به سمت قهرمان داستان هدایت و اهمیت او را دوچندان کرده است.
۴. گره نهایی داستان: پیوند نان و زن به زندگی
تا اینجا عناصر و ابزارهای فنی عکس را بررسی کردیم، اما آنچه به این تصویر روح و حس بخشیده، در یک عنصر روایی نهفته است: سر زن، که به سمت سیاه چادر در پسزمینه، بهعنوان حلقه نهایی زنجیره روایت، متمایل است و کار او را از یک فعالیت روزمره، به یک عمل سرشار از "معنا" تبدیل کرده است.
در اینجا، داستان فقط درباره پختن نان نیست؛ روایتی درباره "خانواده" و "بردن "برکت به خانه" است. این نگاه، زن را از یک سوژه عکاسی به نماد "ستون ایل" تبدیل میکند. این قاب، یک درس عکاسی است: تکنیکهای ترکیببندی، ابزاری برای روایت یک قصه عمیقتر از آن چه در سطح و ظاهر عکس دیده میشود، هستند. قصهای که در این تصویر، "نان، زن، زندگی" است و به تعبیر "رولان بارت" پیام ضمنی عکس هستند و باید رمزگشایی شوند.
عکس از نگاه عکاس | علیرضا رحیمی
در سیستان، در دشتهای اطراف "کوهخواجه" و "هامون" که آب چندانی نداشت؛ نه، بهتر است بگویم خشکیده بود؛ درست درجایی که گرمای سوزان آفتاب در تنور داغ نان پیچیده بود، سکوتی عجیب در فضا پیچیده بود؛ تنها صدای باد و عطر نان تازه و چکچک شاتر دوربین که در هم تنیده میشدند شنیده میشد و این عکس بر روی سنسور دوربین ثبت شد. اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۹۷ بود، بعد از یک راه طولانی و سخت از تهران. آن زن از عشایر سختکوش طایفه جانآبادی، بوی برکت را به سیاهچادر هدیه میکرد. برای من، آن لحظه ثبت نان، زن، زندگی در سادهترین و اصیلترین شکل آن بود. ناخودآگاه، تصویر “بابا نان داد” در ذهنم فرو ریخت.»

عکس از: علیرضا رحیمی
لوکیشن: ایران، سیستان و بلوچستان، زابل، هامون، کوه خواجه، زن عشایر طایفه جانآبادی