به یاد پدر قنات و مطالعات عشایری که برای همیشه میماند
علیرضا رحیمی - خبر، بسیار سرد و بیرحم بود؛ آن هم برای کوچِ ابدیِ مردی که بخشِ زیادی از عمرش را، در گرما و در سرما، در "زیرِ چادرِ ایل" و در امتداد "راهِ باریکِ کوچ" سپری کرده بود. چهرۀ ماندگارِ مطالعات عشایری، پدرِ عِلمِ قنات و نویسندۀ کتابِ بُنه، روز سهشنبه دوم دیماه 1404 در ۹۶ سالگی از این کرۀ خاکی کوچ کرد. کوچی که مسیرِ آن تغییر کرده بود؛ مسیری که از ایلراههای خاکیِ سرزمینهای نزدیک، تا نورراههای ناشناختۀ سرزمینهای دور امتداد داشت.
این کوچ، اگرچه برای جامعۀ علمی و دانشگاهی فقدانِ یک استادِ نامآشنا بود، اما برای جامعه عشایری، خاموشیِ صدایی بود که ۷۵ سال، با قلمی که جوهرش آب بود و خاک، از هویت و اصالت نوشت؛ با کلماتی که بویِ قنات و بُنه، ایل و کوچ، ییلاق و قشلاق، و دام و مرتع میدادند و واژههایی که شکلِ آلاچیق و سیاهچادر، هیزم و تنور، و آتش و دود بودند.
زندهیاد جواد صفینژاد، مردمشناس، جغرافیادان و از چهرههای ماندگارِ تحقیق و پژوهش در ایران بود که او را بهعنوان «پدر قناتِ ایران» و «پدر مطالعاتِ عشایری» میشناسیم. بیش از ۴۰ کتاب و ۶۵ مقالۀ علمی تالیف کرده است که از منابع مهمِ دانشگاهی و تحقیقاتی بهشمار میروند، و آثاری که سندی از هویت، اصالت و دانش بومی در سرزمینِ کهن و باستانی ایرانزمین است.
برای درکِ عمقِ این فقدان، باید از عناوین استاد گذشت تا بتوان خودِ واقعی او را لمس کرد. او برای من که سی سال به ایلنگاری تصویری و عکاسی از ایلات و عشایر ایران پرداختهام، در قاب چند خاطره، برای همیشه زنده است.
اپیزود اول: لابهلای "قابهای ایستادۀ کوچ"
یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۹۸ بود. مثل همیشه لابهلای “قابهای ایستادۀ کوچ” در صفحه مانیتور غوطهور بودم که ناگهان زنگِ تلفن بهصدا درآمد: “آقای رحیمی، جناب صفینژاد میخواهند شما را ببینند." سالها بود استاد را ندیده بودم. طبقه پنجم، جلوی آسانسور منتظر ایستادم. در که باز شد، همان چهرۀ خوشمشرب همیشگی بود؛ گذرِ روزگار سنگینیاش را بر گامهایش انداخته بود. آن زمان ۹۰ بهار و پاییز را پشتِ سر گذاشته بود، اما همچنان با اشتیاق جویای علم و دانش بود.
دستش را گرفتم و به اتاق رفتیم. روی صندلی در کنارش نشستم. بیمقدمه از تصمیمش برای تجدیدچاپ "لُرهای ایران" گفت و میخواست از عکسهای من در کتاب استفاده کند. از قرار معلوم به عکاسانی مراجعه کرده بود، و هزینۀ عکسها را خواسته بودند. از همکاران عکاسم دفاع کردم و دقایقی در مورد سختیهای کار عکاسی مستند از ایلات و عشایر و هزینههای سنگین دوربین و ابزارهای عکاسی و مخارج بالای زندگی در تحریم و قیمت دلار که روزبهروز بالاتر میرفت، صحبت کردیم.
اما در آن لحظه، مردی در کنارم بود که یک عمر برای پژوهش و تحقیق زحمت کشیده بود، و حالا در ۹۰ سالگی با وجود آنکه بهسختی راه میرفت، این مسیر را آمده بود و با اشتیاق، مثل جوانی که اولین کتابش در دست چاپ باشد، از تجدیدچاپ کتاب "لُرهای ایران" میگفت؛ چه میتوانستم بگویم؟
تعدادی از عکسهایم را نشان دادم و شش فریم را که مورد نیازش بود انتخاب کرد. بعد از ابراز خرسندی و قدردانی، با وسواسِ همیشگیِ یک پژوهشگر و نویسندۀ واقعی، اصرار کرد یادداشتی برای اجازه استفاده از عکسها بنویسم تا بعدها با چاپخانه دچار مشکلات حقوقی نشویم. یادداشت را نوشتم:
“با سلام و احترام، جناب آقای دکتر صفینژاد، پیرو هماهنگیهای بهعمل آمده، اینجانب تعداد 6 قطعه
عکس از عشایر چهارمحالوبختیاری و لرستان را برای چاپ در کتاب ارزشمند و وزین
"لُرهای ایران" و به پاس قدردانی از زحماتِ خستگیناپذیر جنابعالی در
عرصه پژوهش و تحقیق در جامعه عشایری کشور، تقدیم مینمایم. با آرزوی سلامتی و بهروزی
- علیرضا رحیمی، عکاس مستند و قومنگاری - ۱ آبان ۱۳۹۸"
روزی که یک نسخه از کتاب را هدیه داد، دیدم تصویر همان دستخط را در کتاب چاپ کرده؛ دیوانهوار، استاد مستندسازی بود و این دارای ارزش زیادی است.

اپیزود دوم: هیجان عکسِ روی جلد
ساعت 23، در یکی از شبهای شهریور 1399، زنگ گوشی به صدا درآمد. استاد صفینژاد بود. صدایش بیشتر طنینِ هیجانِ یک کشفِ بزرگ را داشت، تا اعلام تجدیدچاپِ یک کتاب: “آقای رحیمی سلام! کتاب “لُرهای ایران” با عکس بینظیر شما دیروز چاپ شد.” با چنان شعفی این را گفت که انگار بزرگترین جایزه علمی جهان را به او داده باشند. بلافاصله با لحنی که گویی خطای بزرگی رخ داده، ادامه داد: "به اشتباه عکسِ شما در پُشتِ جلد چاپ شده، به انتشاراتی سپردم در چاپ بعدی باید حتماً روی جلد چاپ شود.» استاد علاقۀ زیادی به "عکسِ سوارِ بختیاری" داشت که با چوقا و اسلحه، با صلابت، در حالیکه نگاهش به دوردستها بود، بر اسب میتاخت.
آن شب، بعد از تمام شدن گفتوگو با استاد، ناخودآگاه این حرف پدرم در ذهنم پیچید که همیشه میگفت: "بزرگی، نه به نام است و نه به عنوان، به احترامی است که برای دیگران و برای خودمان قائل میشویم."
استاد تنها 220 نسخه از کتاب "لُرهای ایران" را چاپ کرده بود تا در صورت درخواست بیشتر، چاپخانه دوباره کتاب را چاپ کند. در آن دوران، سال آخر دولت تدبیر و امید، تحریمها شدت پیدا کرده بود، و بر اثر جهش بیسابقه قیمت ارز، سوءاستفاده برخی از تجار و بازرگانان از ارز نیمایی برای واردات کاغذ، و همچنین همهگیری بیماری کرونا که منجر به تعطیلی کتابفروشیها و نمایشگاههای کتاب شده بود، قیمت کاغذ چند برابر شده بود و ناشران به چاپ دیجیتال با تیراژهای محدود روی آورده بودند و تیراژ ۱۰۰، ۲۰۰ و ۳۰۰ نسخهای عادی شده بود.
ریشهها؛ از زبانِ خودِ استاد
"در نهم شهریور 1308 در محلۀ "نفرآباد" شهر ری بهدنیا آمدم. نیاکانم از لُرهای بختیاری بودند، ولی جدم در سال ۱۲۹۰ به شهر ری آمد. پدربزرگ و پدرم در ری متولد و بزرگ شدند. پدرم کربلایی محمداسماعیل در باغی اجارهای به سبزیکاری مشغول بود. من تا کلاس ششم در کنارِ تحصیل، به او کمک میکردم. وقتی به دورانِ دبیرستان رسیدم، دست و بالِ پدرم بازتر و یک باغش دو باغ شد."
و ادامه میدهد: "آن زمان “نفرآباد” دبیرستان نداشت و من تا سالِ سوم دبیرستان در سرچشمۀ عظیمیۀ شهر ری درس خواندم. لیسانس را در سال ۱۳۳۶ در رشتۀ تاریخ و جغرافیا از دانشگاه تهران گرفتم و فوقلیسانسم را با پایاننامهای دربارۀ اماکن مقدس شهر ری، از مؤسسۀ تحقیقات اجتماعی دریافت کردم."
اپیزود سوم: نگرانی برای سوءاستفاده از نام استاد
آخرین مکالمه ما در یکی از شبهای شهریورماه ۱۴۰۰ بود. نام جواد صفینژاد در فهرست داوران یک جشنواره عکس آمده بود. تماس گرفتم. گفت: "خودم هم خبر نداشتم، چند روز پیش تعدادی عکس روی سیدی آوردند تا داوری کنم.” پرسیدم خروجی نهایی مسابقه را دیدهاید؟ گفت نه. چیزی نگفتم، تنها اشاره کردم: “نگران بودم از نام شما سوءاستفاده شود.” و سکوت کرد. آن سکوت کوتاه، سنگینترین گفتوگوی ما بود؛ دغدغۀ هر دو این بود که زندگی واقعی ایلات و عشایر زیر سایۀ تصاویر بزککرده و غیرمستند و متون جعلیِ بدون پشتوانه و سَند، به خاک سپرده نشود.
یک خاطره از دوران کرونا
یک بار، در اوج همهگیری بیماری کرونا، جلوی منزلِ استاد با هم ملاقات کردیم. توصیه اکید شده بود که افراد بهویژه سالمندان از رفتن به بیرون و حضور در جمع پرهیز کنند. به دلیل محدودیتها، و از آنجا که استاد خیلی اهل فضای مجازی نبود، اطلاعات عکسها را که خواسته بود، تحویل دادم و همانجا یک نسخه از کتابِ “لُرهای ایران” را هدیه داد. آن دیدارِ کوتاه، تصویری از تعهد به کار، حتی در شرایط سختِ کرونایی بود.بدون اینکه دستم بدیم، خداحافظی کردم. آخرین دیدار با استاد بود.
اپیزود آخر: او کوچ کرد، اما نرفت
اکنون دیگر جسمِ استاد در کنارّ ما نیست. مردی که در "نفرآباد" شهر ری متولد شد، اما قلبش برای تمام آب و خاک ایران میتپید. حالا نه دیگر تلفن من و نه تلفن دوستدارانش دیگر زنگ نخواهد خورد تا صدایی ُپر از هیجان، از چاپِ کتابی تازه خبر دهد. اما میراث او از قنات و بُنه و ایل میماند. حتی اگر دیگر سیاهچادری در این سرزمین برافراشته نباشد یا دیگر قناتی در رگهای این خاک نجوشد، نام “جواد صفینژاد” برای همیشه زنده است. شناسنامه ایل کوچ کرد، اما این بار نرفت؛ برای همیشه ماند.

برخی از تالیفات استاد جواد صفینژاد :
· بُنه (نظامهای زراعتی سنتی در ایران) برنده کتاب سال،
· کاریز در ایران و شیوههای سنتی بهرهگیری از آن،
یادت باشد، آلاچیقِ ایل، با یک ستون برپا نمیماند
من، سی سال است، با نور و قاب و تصویر زندگی میکنم، عمری که حتی از سنِ تو هم بیشتر است، تا با نماهای دور و نزدیک، قصههای "راه باریک کوچ" را در دستهای پینهبستۀ مادران، صورتهای سوختۀ پدران و نگاههای تلخوشیرین بچههای ایل روایت کنم. امروز که میبینم، با نور و فضا و هندسه، چنان شعری سرودهای که روح را مینوازد و هر بیت آن را میتوانبارها و بارها خواند و حظ برد، حظ میبرم.
وقتی گواهی و عکسِ اثرِ معماریِ زیبایِ تو و همتیمیهایت را دیدم، فارغ از آنکه این اثر بهعنوان برتر انتخاب شده، چشمانم، برای یک ثانیۀ طولانی، بر رویِ شمسۀ مرکزِ طرح، و ستارهها و اشکالِ پیرامونی و درهمتنیده آن که حالا نمای نامها و یادها شدهاند، خیره ماند. شما، در قلبِ آن هندسۀ دقیق و سادۀ آینهها، با کاشیها و اشکالِ رنگارنگ، "زمان" و "یاد" را متوقف کردهاید. بیگمان هر کس از مقابل این اثر عبور کند و لحظهای در آن مکث نماید، در تاریخ فرو خواهد رفت. این متوقفکردنِ زمان و دعوت به تماشا و تأمل، همان رسالتِ هنر است.
این موفقیت، اولین ستونِ بنایِ کار و زندگیِ حرفهای توست. یادت باشد، آلاچیقِ ایل، با یک ستون برپا نمیماند. باید تلاش کنی و تلاش کنید تا ستونهای دیگر را نیز همینطور محکم و درست، در جای خودشان برپا سازید. میدانم پایاننامهات و پایانهنامههایتان نیز طاقِ باشکوهی خواهد بود که بر روی این ستونها سوار میشوند و سرآغازِ خلقِ بناها و آثار ماندگارتری خواهند شد.
از دیدنِ نامت و تماشای اثری که خلق کردهاید، سخت غرق در افتخار شدم. این تنها پیروزی در یک آزمون و رقابت نبوده و نیست؛ نشان دادی که چطور میتوان گذشته را با احترام یاد کرد و آینده را با نور و هندسه و هنر، ساخت. به ساختن ادامه دهید؛ دنیا به معمارانی که برای روحِ آدمی سرپناه و پناهگاه میسازند، خیلی زیاد نیاز دارد.
و اما پدر، پدر یعنی، تماشای رشدِ و تعالیِ فرزند و فرزندان؛ مثلِ باغبانی که نهالی را میکارد و سالها بعد، با شگفتی، به درختی تناور نگاه میکند که حالا دیگر هم سایه دارد و هم میوه میدهد و پرندگان روی شاخههای تنومندش لانه میسازند.
سلامت و پیروز باشی دخترم
پدر علیرضا
28 آذر 1404
۱۶ آذر و علت نامگذاری آن زیر ذرهبین تاریخ
علیرضا رحیمی/ روزنامهنگار
اپیزود اول، تبدیل نماد به پوسته
هرگز از یادم نمیرود؛ در یکی از کلاسهای دانشگاه، همزمان با ۱۶ آذر، استاد که از سیاستمداران و مسئولین باسابقه بود، پس از ورود به کلاس و مکثی کوتاه، رو به دانشجویان پرسید: «چرا ۱۶ آذر روز دانشجو نامگذاری شده؟» بعد از سکوتی قابل درک و پچپچهایی نامفهوم؛ از هشت دانشجوی حاضر، سه نفر پاسخی ندادند، چهار نفر روایتهای پراکندهای را عنوان کردند و تنها یک نفر علت نامگذاری را از دل وقایع ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بیرون کشید.
استاد که در آن لحظه نتوانست درهمریختگی چهرهاش را پنهان کند، آهی کشید و با حسرتی تلخ گفت: «وقتی در خودِ دانشگاه، دانشجویان نسبت به روزی که متعلق به آنان است اطلاعات درستی ندارند، از کف جامعه چه انتظاری میتوان داشت؟»
فارغ از هر تحلیل سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی، این لحظه، بیش از آنکه یک روایت کلاسی باشد، شبیه به یک عکسِ رنگپریده است که عناصر اصلی آن یا پاک شده و یا خوانا نیست. این تصویر نشان میدهد که چگونه یک نماد تبدیل به پوسته شده بهطوری که حتی متولیان اصلی، علت وجودی آن را نمیدانند. برای درک سکوت دانشجویان در آن کلاس و پیدا کردنِ فریم اصلی، لازم است سفری کوتاه به دل تاریخ داشته باشیم و لنز دوربین خود را بر روی دو واقعه مهم در تاریخ معاصر ایران زوم کنیم تا دریابیم که 16 آذر از کجا آمد؟ و چه شد که این روز بهعنوان "روز دانشجو" نامگذاری و نام خیابانی در مجاورت دانشگاه تهران نیز 16 آذر گذاشته شد.
اپیزود دوم؛ 17 آذر 1321 و بلوای نان
جنبشهای دانشجویی در تاریخ معاصر، از جمله در ایران، همواره نقشی اثرگذار در تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه داشتهاند. در ایران نیز با تاسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱3، بهتدریج به کانون اعتراضات صنفی و سیاسی دانشجویان تبدیل شد و در مواقعی نیز با نفوذ در بطن جامعه، به تحرکات اجتماعی دامن زده است. برای بررسی بهتر آن، باید به هشت سال بعد از تأسیس دانشگاه تهران و یازده سال قبل از واقعه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بازگردیم.
در سال ۱۳۲۱، ایران زیر چکمههای نیروهای متفقین بود. گندم کشور به تاراج رفته بود و مردم با قحطی مرگبار نان دستوپنجه نرم میکردند و شورشی تحت عنوان "بلوای نان" به را افتاد که ۱۷ آذر همان سال نقطه اوج آن بود. گروهی از مردم به مجلس شورای ملی هجوم بردند و گروهی نیز به خانه نخستوزیر وقت "قوامالسلطنه" حمله کردند.
در همان روز، یکی از دانشآموزان دارالفنون به دلیل ایستادن در صف طولانی نان و دیر رسیدن به کلاس، مورد ضربوشتم معلم قرار گرفت. همین اتفاق، دانشآموزان را برای اعتراض به خیابان کشاند. خبر بهسرعت به دانشگاه تهران رسید و اولین شعار میدانی جنبش دانشجویی ایران شکل گرفت: «نون و پنیر و پونه؛ قوام گشنمونه». شعاری که نخستوزیر وقت را هدف گرفته بود، یازده سال بعد، در بزنگاهی تاریخی، به شکلی متفاوت خود را نشان داد.
این شعار نشان میداد که دانشجو وجدان بیدار جامعه است و کوچک شدن سفرهها، از عشایر گرفته تا مردم روستا و شهرنشینان، مقدسترین نقطه مشترک تلاقی بقای آنان است. در آن زمان ایلات و عشایر که پس از تبعید رضاشاه، از قانون سنتستیز "تخته قاپو" خلاص شده بودند؛ دوباره عزم ییلاق و قشلاق و زندگی در زیر چادر ایل کرده بودند.
اپیزود سوم، 16 آذر 1332 و مرگ سه دانشجو
تنها چهار ماه از کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت مصدق گذشته بود. کشور زخمی و ملتهب بود؛ و در جریان محاکمه مصدق، دادستان نظامی برای او تقاضای اعدام کرده بود. روابط با بریتانیا از سر گرفته شده بود و دولت تازهکار زاهدی میکوشید با حمایت شاه، همهچیز را عادی جلوه دهد. اما انتشار یک خبر نمک بر این زخم پاشید: «ریچارد نیکسون، معاون رئیسجمهور وقت آمریکا، به تهران سفر میکند.»
برای دانشگاه که چپها و ملیگراها در آن نفوذ داشتند، این سفر تنها یک معنا داشت: مهر تأیید قدرت خارجی بر دولتی که با کودتا بر سر کار آمده بود. دانشجویان دانشکده فنی این «عادیسازی» را برنتافتند و در 16 آذرماه تجمع کردند. نیروهای امنیتی و نظامی حریم دانشگاه تهران را شکستند و در درگیریها، سه دانشجو به نامهای مصطفی بزرگنیا، احمد قندچی و مهدی شریعترضوی در خون خود غلتیدند.
عکسی که آن روز ثبت شد، یک سهگانه تراژیک از جوانی، آرمان و خون بود که در تاریخ حک شد و ۱۶ آذر را به نماد مقاومت در برابر استبداد داخلی و سلطه استعمار خارجی تبدیل کرد. این روز ابتدا در قلب دانشجویان و سپس توسط تشکلهای دانشجویی داخلی و خارجی زنده نگه داشته شد تا سرانجام در سال ۱۳۵۸ به صورت رسمی در تقویم کشور به عنوان «روز دانشجو» ثبت شد.
اپیزود چهارم:
حالا به همان پرده اول و آن کلاس درس در دانشگاه باز میگردیم. آن سکوت و پاسخ های دانشجویان نشان میدهد که آن تصویر تاریخی و هویتی، در آرشیو ذهنی ما گم شده است. ۱۶ آذر، پیش از هر چیز، یادآور آن است که صدای دانشجو از نیازهای واقعی جامعه برمیخیزد؛ چه آن روز که دغدغه «نان» داشت و چه آن روز که بهای «استقلال» را با جانش پرداخت.
امروز روز دانشجو در تقویم رسمی کشور باقی مانده و هر سال به بهانه آن مراسم و سیل انتشار پیامهایی اغلب کپیشده از این و آن انتشار داده میشود. بررسی اجمالی این پیامها، نشان میدهد خود آنها نسخههای بیکیفیت و کپی از آن تصویر هستند که دیگر اصل آن اهمیت ندارد و محتوای این پیامها چنان از ریشه تاریخی خود دور شده که بیم آن میرود اگر از نویسندگان علت نامگذاری این روز پرسیده شود، با همان سکوت کلاس درس هشت نفره مواجه شویم. تاریخی که بهدرستی روایت نشود، غبار فراموشی بر آن مینشیند و دری نخواهد پایید که روایتها نادرست آن را به بیراهه میبرد.
امروز و در عصر دیجیتال که حافظهها به سرعت پروخالی میشوند، اگر روایت اصلی گردوغبار بگیرد و یا از بین برود، هرکس روایت خود را خواهد ساخت و ۱۶ آذر به یک روز نمایشی در تقویم تبدیل میشود و عکس آن در هیاهوی آلبوم دیجیتال تبریکهای بیروح، برای همیشه از بین برود.
گاهی یک شعار ساده، بهتر از هر تحلیلی، در تاریخ فرو میرود و برای همیشه میماند. "نون و پنیر و پونه؛ قوام گشنمونه" از اولین شعارهایی بود که در دانشگاههای ایران، سر داده شد. در 16 آذر 1322 نیز دانشجویان به شرایط حاکم اعتراض کردند و هزینه آن را نیز با دادن جان خود دادند. این روز را دانشجویانی ساختند که نمیخواستند صدایشان در زیرِ صدای چکمههای استعمار و استبداد گم شود. شاید برای همین است که آن شعار ساده، هنوز بوی نان و خون همان سالها را میدهد.
روایتی از چوپانان افغانستانی در بزنگاه تاریخ ایلات و عشایر ایران
علیرضا رحیمی
روزنامهنگار و عکاس مستند ایلات و عشایر
پردۀ اول
ناگهان بخارِ گرمِ اِستکانِ شیشهای چای، در مقابلِ لنزِ دوربینم در زیرِ چادرِ ایل در هوا پیچید. در دلِ گُوت، مردی با نگاهی خسته و لبخندی باز، چای تعارفم کرد. لبخند و نگاهی که انگار قصۀ مسیری سخت و طولانی را "از کابل تا ایل" روایت میکرد. مثل همیشههای حضورم در ایل، صدای چِکچِک شاتر دوربین شنیده شد و در یکهزارم ثانیه تصویری از چهرۀ یک چوپان افغانستانی قاب شد و برای همیشه در تاریخ ایل ماند؛ چهرهای که زندگی و معیشت او و خانوادهاش با کوچ و دامداری سنتی خانوارهای عشایری در ایران گره خورده بود.
پردۀ دوم
در مقالۀ “عکاسیِ مستندِ اجتماعی و قومنگاری" (فصلنامۀ عشایری ذخائر انقلاب، شماره 58، زمستان ۱۳۹۶ (اشارهای با این مضمون شده است که عکاسی از ایلات و عشایر، زبانِ تصویری برای ثبتِ تمامِ شئون زندگی کوچندگی؛ از اقلیم و اقتصاد و فرهنگ تا هنر و آدابورسوم و آیینهای مَلموس و نامَلموس زیستِ آنان است.
امروز، همه میدانیم که زندگی کوچندگان ایران تحت تأثیر توسعه شهرنشینی، و پیشرفتهای گاه برقآسا در صنعت و تکنولوژی، دچار دگرگونیهای آشکار و پنهان شده است. با این حال، عکاسان این حوزه، اغلب بهدنبال ثبتِ تصاویرِ سنتی هستیم. کوچ با ماشین، جذابیت بصری چندانی ندارد و از کنار واقعیتهای تازه زندگی ایلات و عشایر و تاثیراتی که بر ظاهر و باطن کوچنشینی گذاشتهاند، به سادگی میگذریم. این غفلت که نباید نادیده گرفته شود، بخشی از تاریخ زنده و در حال تغییرِ جامعه سنتی ایران را در سایه نگه میدارد.
یکی از موضوعاتی که کمتر دیدهشده، حضور چوپانانی از افغانستان در میان عشایر ایران است؛ کشوری که مردمش اشتراکات فرهنگی عمیقی با مردم کشور ما دارند. این موضوع در گذشته چندان رواج نداشت و خودِ عشایر چرای گلهها را بر عهده داشتند، اما امروز در بخشی از جغرافیای سرزمین تاریخی ایران، عدهای از مردان و جوانان افغانستانی که به کشورمان مهاجرت میکنند، شغل چوپانی را برمیگزینند و بهنوعی عضوی از خانوارهای عشایری شدهاند و خواسته یا ناخواسته، سهمی از چرخۀ تولید و اقتصاد در مناطق عشایری را برعهده دارند.
این همزیستی، همواره تحت تأثیر شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دو کشور، با فراز و فرودهایی همراه بوده است. از یک سو، تحریمها و سقوط ارزش ریال، از جذابیت اقتصادی و ماندن در ایران کاسته و از سوی دیگر، وقایع تاریخی از جمله تغییرات سیاسی و جنگ، موجهای ورود یا خروج آنان را شدت بخشیده است. پس از قدرت گرفتن طالبان در افغانستان و در پی تنشهای اجتماعی، این موضوع بهطور کمسابقهای مورد توجه سیاستمداران، رسانهها، افکار عمومی و جتی مجامع بینالمللی قرار گرفت.
همین چند روز پیش، نادر یاراحمدی مشاور وزیر و رئیس مرکز امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور، اعلام کرد که از ابتدای طرح ساماندهی، ۱.۵ میلیون تبعه غیرمجاز ایران را ترک کردهاند و این خروجها همچنان ادامه دارد. سیاستی که به گفته وی، هدف آن قانونمند کردن حضور اتباع در چارچوب ظرفیتهای کشور است.
پردۀ آخر:
اکنون، مردانِ افغانستانی مهاجر، و این مرد که آن روز قصۀ تنها فرزند معلولش که چشمبهراه او و هزینههای درمان بودند، را برایم روایت کرد، فصلی جدانشدنی از تاریخ معاصر دو کشور و عشایر ایران هستند. حکایت آنان، داستان "انسان، مهاجرت، کار و بقا" است و ثبت تصویری این مهاجران چوپان نیز بخشی از 30 سال ایلنگاری در ایران و تلاشی برای نگهداشت بدون تحریف واقعیت در حافظه تاریخی دو ملت است؛ همانطور که لبخند گرم این مرد از کابل، در آن روز داغ تابستانی از کادر جا نماند و در تاریخ ایل قاب شد.

عکسمتن از: علیرضا رحیمی
لوکیشن: استان البرز – کرج - اطراف چالوس - گوت عشایر سنگسری
در زبان سنگسری به سیاهچادر "گوت" گفته میشود.
کانال | عکسمتن http://t.me/Image_texts
کانال | ایلنیوز htpps://eitaa.com/ilnews
ضرورت راه اندازی "خبرگزاری عشایر"
علیرضا رحیمی - گاهی مسیر فعالیت کاری، تعهد حرفهای و دغدغههای شخصی طوری به هم گره میخورند که تفکیک آنها از هم سخت است و شخص را ناگزیر، در یک تصمیمگیری جدی قرار میدهد.
برای من یکی از این تصمیمها در اوایل ورود به سازمان امور عشایر ایران رقم خورد و تصمیم دوم که علیرغم میل درونی، مجبور به گرفتن آن شدم؛ استعفا از شغلی سی ساله و مسئولیتی هشت ساله بود. این یادداشت برای احترام و تعهد به حرفه روابطعمومی، و تنویر افکار عمومی بهویژه در جامعه عشایری، و شفافسازی پیرامون هرگونه شایعه و شائبه و البته ثبت در تاریخ منتشر میشود.
سخنی دیگر
در سی سال کار در سازمان امور عشایر ایران، همواره جنبههای فرهنگی، هنری، تاریخی، اجتماعی، و مردمشناسی زندگی عشایر بهعنوان یک فعالیت شخصی مد نظرم بوده و هست. برگزاری نمایشگاههای انفرادی عکس در سالهای ۱۳۹۳ و ۱۳۹۶ و ۱۴۰۲ و معرفی تصویری عشایر با حضور در نمایشگاههای گروهی، جشنوارههای عکس و کسب رتبه و مقام، و انتشار یادداشت، مقاله در حوزه عشایر در نشریههای تخصصی و غیرتخصصی، روزنامهها، خبرگزاریها، اینترنت و شبکههای مجازی، از این دست است. پیگیری چاپ مجموعه کتاب "سی سال ایلنگاری تصویری در ایران" و برگزاری نمایشگاههای عکس، گامهای دیگری در این مسیر است.
امیدوارم روزی شاهد تحقق ایده راهاندازی "خبرگزاری عشایر" که طرح آن را از سال ۱۳۹۹ ارائه دادهام، باشیم. جمعیتی که یکچهارم گوشت قرمز کشور را تأمین میکنند و در تولید مواد لبنی و پروتئینی، تولید صنایعدستی، مرزداری و حوزهها فرهنگی و گردشگری ظرفیت٬های بسیار خوبی دارند، شایسته جایگاه و ساختاری قویتر در حوزه رسانه و روابطعمومی هستند.
این تارنما تا اطلاع بعدی، پایگاه اصلی فعالیتهای رسانهای و هنری، و کانالها و صفحههای مختلف در سکوهای مجازی از جمله "ایلنیوز"، تریبون این مسیر فرهنگی و هنری است.
متن استعفای علیرضا رحیمی / اول آذر 1404
بسمهتعالی
ریاست محترم سازمان امور عشایر ایران
با سلام و احترام و آرزوی سعادت، پیرو درخواستهای مکرر از سال ۱۴۰۳ مبنی بر واگذاری مسئولیت روابطعمومی سازمان، که تا کنون محقق نشده است، بدینوسیله استعفای خود را از این سمت اعلام میدارم. همانطور که حضوری نیز عرض شد، قصد اولیه اینجانب کنارهگیری از طریق استعفا نبود، اما تصمیم امروز در راستای احترام به حرفه روابطعمومی، حفظ انسجام و پیشگیری از هرگونه تداخل و تعارض در وظایف اطلاعرسانی، بهویژه در حوزه حساس رسانه و شبکههای مجازی، اتخاذ شده است.
صراحتا معتقدم انتصاب اخیر "مشاور اطلاعرسانی" ضمن اینکه از اختیارات قانونی جنابعالی است، در عمل به بروز ابهام جدی در شرح وظایف، موازیکاری و حتی تضعیف جایگاه روابطعمومی در نزد افکارعمومی و مخاطبان درون و برونسازمانی شده است و فعالیتهای شبکههای مجازی روابطعمومی نیز بدون هماهنگی درحال انجام است که با این استعفا، مسئولیت آن از اینجانب مبرا میشود. با عنایت به اینکه علیرغم میل باطنی، همچنان مسئولیت این جایگاه و اطلاعرسانیهایی که صورت میگیرد متوجه اینجانب است، ادامه فعالیت در این جایگاه را به صلاح سازمان (حقوقی) و به صلاح اینجانب (حقیقی) نمیدانم. انتظار میرفت با توجه به درخواستهای کنارهگیری اینجانب، فرصت برای انتصاب مسئول جدید روابطعمومی فراهم میگردید.
طی سه دهه فعالیت حرفهای در حوزه ارتباطات، رسانه و روابطعمومی، خاصه در روابطعمومی سازمان امور عشایر، همواره بر این باور کارشناسی تأکید داشتهام که جایگاه روابطعمومی در سازمان باید ارتقا یابد. این سازمان بهعنوان تنها نهاد حاکمیتی ملی سیاستگذار و برنامهریز خدماترسانی برای جامعه عشایری که یک چهارم گوشت قرمز کشور را تولید میکنند و در حدود ۶۰ درصد گستره جغرافیایی ایران به شیوه کوچندگی و دامداری سنتی زندگی و امرار معاش میکنند، شناخته میشود و این جامعه با این ظرفیت و پتانسیل نیازمند و مستحق یک بازوی ارتباطی و رسانهای در سطح معاون دستگاه، "مرکز" یا حداقل "دفتر" است. متاسفانه علیرغم ارائه طرحها و دلایل مبسوط، این مهم در اصلاحات ساختاری مغفول ماند.
نگاه اینجانب همواره فراتر از ساختار فعلی بوده است. طرحی که پیشتر در خصوص تاسیس "خبرگزاری عشایر" ارائه شد و باوری که به لزوم ایجاد "شبکه تلویزیونی عشایر و روستا" در سازمان صداوسیما دارم، همگی نشات گرفته از این حقیقت است که جامعه مولد، مرزدار و فرهنگی عشایری کشور، شایسته توجهی بسیار فراتر در حوزه اطلاعیابی و آگاهیرسانی در سطوح ملی و استانی است و به زغم بنده ظرفیت تولید محتوا (نوشتاری، تصویری، صوتی، چندرسانهای و...) در آن وجود دارد.
ضمن قدردانی صمیمانه از اعتماد و عنایت جنابعالی، فرصت را مغتنم شمرده و از زحمات خالصانه توام با ایثار و فداکاری تمامی همکاران گرانقدرم در روابطعمومی امور عشایر استانها قدردانی میکنم، عزیزانی که همچون خود جامعه عشایری، با کمترین امکانات و پشتیبانی و در شرایطی سخت، عملکرد مطلوب و قابل قبولی داشتهاند.
جامعه مولد و مؤثر عشایری با ظرفیتهای بیمانند در اقتصاد، امنیت غذایی، مرزداری، گردشگری و بهویژه گنجینههای فرهنگی، شایسته روابطعمومی با ساختار گستردهتر با شرح وظایف متناسب با تغییراتی که در حوزه روابطعمومی دیجیتال اتفاق افتاده، است. اگرچه به محدویتهای اداری برای ارتقای واحدها در دستگاهها واقف هستم، اما تاکید بر این ضرورت را یک وظیفه حرفهای و مسئولیت میدانم.
بهامید خدا شرایط خدماترسانی رسانهای و ارتباطی شایستهتری برای جامعه گرانبها و گرانقدر عشایری کشور فراهم شود. توفیق روزافزون و سلامتی همه خدمتگزاران محترم به جامعه بزرگوار عشایری را از خداوند متعال مسئلت دارم.
1 آذر 1404
علیرضا رحیمی