به یاد پدر قنات و مطالعات عشایری که کوچ کرد اما نرفت
علیرضا رحیمی - خبر، بسیار سرد و بیرحم بود؛ آن هم برای کوچِ ابدیِ مردی که بخشِ زیادی از عمرش را، در گرما و در سرما، در "زیرِ چادرِ ایل" و در امتداد "راهِ باریکِ کوچ" سپری کرده بود. چهرۀ ماندگارِ مطالعات عشایری، پدرِ عِلمِ قنات و نویسندۀ کتابِ بُنه، روز سهشنبه دوم دیماه 1404 در ۹۶ سالگی از این کرۀ خاکی کوچ کرد. کوچی که مسیرِ آن تغییر کرده بود؛ مسیری که از ایلراههای خاکیِ سرزمینهای نزدیک، تا نورراههای ناشناختۀ سرزمینهای دور امتداد داشت.
این کوچ، اگرچه برای جامعۀ علمی و دانشگاهی فقدانِ یک استادِ نامآشنا بود، اما برای جامعه عشایری، خاموشیِ صدایی بود که ۷۵ سال، با قلمی که جوهرش آب بود و خاک، از هویت و اصالت نوشت؛ با کلماتی که بویِ قنات و بُنه، ایل و کوچ، ییلاق و قشلاق، و دام و مرتع میدادند و واژههایی که شکلِ آلاچیق و سیاهچادر، هیزم و تنور، و آتش و دود بودند.
زندهیاد جواد صفینژاد، مردمشناس، جغرافیادان و از چهرههای ماندگارِ تحقیق و پژوهش در ایران بود که او را بهعنوان «پدر قناتِ ایران» و «پدر مطالعاتِ عشایری» میشناسیم. بیش از ۴۰ کتاب و ۶۵ مقالۀ علمی تالیف کرده است که از منابع مهمِ دانشگاهی و تحقیقاتی بهشمار میروند، و آثاری که سندی از هویت، اصالت و دانش بومی در سرزمینِ کهن و باستانی ایرانزمین است.
برای درکِ عمقِ این فقدان، باید از عناوین استاد گذشت تا بتوان خودِ واقعی او را لمس کرد. او برای من که سی سال به ایلنگاری تصویری و عکاسی از ایلات و عشایر ایران پرداختهام، در قاب چند خاطره، برای همیشه زنده است.
اپیزود اول: لابهلای "قابهای ایستادۀ کوچ"
یکی از روزهای پاییز سال ۱۳۹۸ بود. مثل همیشه لابهلای “قابهای ایستادۀ کوچ” در صفحه مانیتور غوطهور بودم که ناگهان زنگِ تلفن بهصدا درآمد: “آقای رحیمی، جناب صفینژاد میخواهند شما را ببینند." سالها بود استاد را ندیده بودم. طبقه پنجم، جلوی آسانسور منتظر ایستادم. در که باز شد، همان چهرۀ خوشمشرب همیشگی بود؛ گذرِ روزگار سنگینیاش را بر گامهایش انداخته بود. آن زمان ۹۰ بهار و پاییز را پشتِ سر گذاشته بود، اما همچنان با اشتیاق جویای علم و دانش بود.
دستش را گرفتم و به اتاق رفتیم. روی صندلی در کنارش نشستم. بیمقدمه از تصمیمش برای تجدیدچاپ "لُرهای ایران" گفت و میخواست از عکسهای من در کتاب استفاده کند. از قرار معلوم به عکاسانی مراجعه کرده بود، و هزینۀ عکسها را خواسته بودند. از همکاران عکاسم دفاع کردم و دقایقی در مورد سختیهای کار عکاسی مستند از ایلات و عشایر و هزینههای سنگین دوربین و ابزارهای عکاسی و مخارج بالای زندگی در تحریم و قیمت دلار که روزبهروز بالاتر میرفت، صحبت کردیم.
اما در آن لحظه، مردی در کنارم بود که یک عمر برای پژوهش و تحقیق زحمت کشیده بود، و حالا در ۹۰ سالگی با وجود آنکه بهسختی راه میرفت، این مسیر را آمده بود و با اشتیاق، مثل جوانی که اولین کتابش در دست چاپ باشد، از تجدیدچاپ کتاب "لُرهای ایران" میگفت؛ چه میتوانستم بگویم؟
تعدادی از عکسهایم را نشان دادم و شش فریم را که مورد نیازش بود انتخاب کرد. بعد از ابراز خرسندی و قدردانی، با وسواسِ همیشگیِ یک پژوهشگر و نویسندۀ واقعی، اصرار کرد یادداشتی برای اجازه استفاده از عکسها بنویسم تا بعدها با چاپخانه دچار مشکلات حقوقی نشویم. یادداشت را نوشتم:
“با سلام و احترام، جناب آقای دکتر صفینژاد، پیرو هماهنگیهای بهعمل آمده، اینجانب تعداد 6 قطعه
عکس از عشایر چهارمحالوبختیاری و لرستان را برای چاپ در کتاب ارزشمند و وزین
"لُرهای ایران" و به پاس قدردانی از زحماتِ خستگیناپذیر جنابعالی در
عرصه پژوهش و تحقیق در جامعه عشایری کشور، تقدیم مینمایم. با آرزوی سلامتی و بهروزی
- علیرضا رحیمی، عکاس مستند و قومنگاری - ۱ آبان ۱۳۹۸"
روزی که یک نسخه از کتاب را هدیه داد، دیدم تصویر همان دستخط را در کتاب چاپ کرده؛ دیوانهوار، استاد مستندسازی بود و این دارای ارزش زیادی است.

اپیزود دوم: هیجان عکسِ روی جلد
ساعت 23، در یکی از شبهای شهریور 1399، زنگ گوشی به صدا درآمد. استاد صفینژاد بود. صدایش بیشتر طنینِ هیجانِ یک کشفِ بزرگ را داشت، تا اعلام تجدیدچاپِ یک کتاب: “آقای رحیمی سلام! کتاب “لُرهای ایران” با عکس بینظیر شما دیروز چاپ شد.” با چنان شعفی این را گفت که انگار بزرگترین جایزه علمی جهان را به او داده باشند. بلافاصله با لحنی که گویی خطای بزرگی رخ داده، ادامه داد: "به اشتباه عکسِ شما در پُشتِ جلد چاپ شده، به انتشاراتی سپردم در چاپ بعدی باید حتماً روی جلد چاپ شود.» استاد علاقۀ زیادی به "عکسِ سوارِ بختیاری" داشت که با چوقا و اسلحه، با صلابت، در حالیکه نگاهش به دوردستها بود، بر اسب میتاخت.
آن شب، بعد از تمام شدن گفتوگو با استاد، ناخودآگاه این حرف پدرم در ذهنم پیچید که همیشه میگفت: "بزرگی، نه به نام است و نه به عنوان، به احترامی است که برای دیگران و برای خودمان قائل میشویم."
استاد تنها 220 نسخه از کتاب "لُرهای ایران" را چاپ کرده بود تا در صورت درخواست بیشتر، چاپخانه دوباره کتاب را چاپ کند. در آن دوران، سال آخر دولت تدبیر و امید، تحریمها شدت پیدا کرده بود، و بر اثر جهش بیسابقه قیمت ارز، سوءاستفاده برخی از تجار و بازرگانان از ارز نیمایی برای واردات کاغذ، و همهگیری بیماری کرونا که منجر به تعطیلی کتابفروشیها و نمایشگاههای کتاب شده بود، قیمت کاغذ چندبرابر شده بود و ناشران به چاپ دیجیتال با تیراژهای محدود روی آورده بودند و تیراژ ۱۰۰، ۲۰۰ و ۳۰۰ نسخهای عادی شده بود.
ریشهها؛ از زبانِ خودِ استاد
نهم شهریورماه 1308 در محلۀ "نفرآباد" شهر ری بهدنیا آمدم. نیاکانم از لُرهای بختیاری بودند، ولی جدم در سال ۱۲۹۰ به شهر ری آمد. پدربزرگ و پدرم در ری متولد و بزرگ شدند. پدرم کربلایی محمداسماعیل در باغی اجارهای به سبزیکاری مشغول بود. من تا کلاس ششم در کنارِ تحصیل، به او کمک میکردم. وقتی به دورانِ دبیرستان رسیدم، دست و بالِ پدرم بازتر و یک باغش دو باغ شد.
و ادامه میدهد: آن زمان “نفرآباد” دبیرستان نداشت و من تا سالِ سوم دبیرستان در سرچشمۀ عظیمیۀ شهر ری درس خواندم. لیسانس را در سال ۱۳۳۶ در رشتۀ تاریخ و جغرافیا از دانشگاه تهران گرفتم و فوقلیسانسم را با پایاننامهای دربارۀ اماکن مقدس شهر ری، از مؤسسۀ تحقیقات اجتماعی دریافت کردم.
اپیزود سوم: نگرانی برای سوءاستفاده از نام استاد
آخرین مکالمه ما در یکی از شبهای شهریورماه ۱۴۰۰ بود. نام جواد صفینژاد در فهرست داوران یک جشنواره عکس آمده بود. تماس گرفتم. گفت: "خودم هم خبر نداشتم، چند روز پیش تعدادی عکس روی سیدی آوردند تا داوری کنم.” پرسیدم خروجی نهایی مسابقه را دیدهاید؟ گفت نه. چیزی نگفتم، تنها اشاره کردم: “نگران بودم از نام شما سوءاستفاده شود.” و سکوت کرد. آن سکوت کوتاه، سنگینترین گفتوگوی ما بود؛ دغدغۀ هر دو این بود که زندگی واقعی ایلات و عشایر زیر سایۀ تصاویر بزککرده و غیرمستند و متون جعلیِ بدون پشتوانه و سَند، به خاک سپرده نشود.
یک خاطره از دوران کرونا
یک بار، در اوج همهگیری بیماری کرونا، جلوی منزلِ استاد با هم ملاقات کردیم. توصیه اکید شده بود که افراد بهویژه سالمندان از حضور در جمع پرهیز کنند. به دلیل محدودیتها، و از آنجا که استاد خیلی اهل فضای مجازی نبود، اطلاعات عکسها را که خواسته بود، تحویل دادم و همانجا یک نسخه از کتابِ “لُرهای ایران” را هدیه داد. آن دیدارِ کوتاه، تصویری از تعهد به کار، حتی در شرایط سختِ کرونایی بود. بدون اینکه دست بدم، خداحافظی کردم. آخرین دیدار با استاد بود.
اپیزود آخر: او کوچ کرد، اما نرفت
اکنون دیگر جسمِ استاد در کنارّ ما نیست. مردی که در "نفرآباد" شهر ری متولد شد، اما قلبش برای تمام آب و خاک ایران میتپید. حالا نه دیگر تلفن من و نه تلفن دوستدارانش، دیگر زنگ نخواهد خورد تا صدایی ُپر از هیجان، از چاپِ کتابی تازه خبر دهد. اما میراث او از قنات و بُنه و ایل میماند. حتی اگر دیگر سیاهچادری در این سرزمین برافراشته نباشد یا دیگر قناتی در رگهای این خاک نجوشد، نام “جواد صفینژاد” برای همیشه زنده است. شناسنامه ایل کوچ کرد، اما نرفت؛ برای همیشه ماند.

برخی از تالیفات زندهیاد جواد صفینژاد :
· بُنه (نظامهای زراعتی سنتی در ایران) برنده کتاب سال،
· کاریز در ایران و شیوههای سنتی بهرهگیری از آن،