پوشش عشایر بختیاری
گفت وگوی روزنامه "جهانصنعت" با "علیرضا رحیمی" عکاس قومنگار
روزنامه جهان صنعت ـ نادر نینوایی ــ اولین چیزی که با شنیدن نام اسکاتلند به ذهن میآید مردانی است که با دامنهای چهارخانه و گشادشان در حال رقص و پایکوبی هستند. ژاپنیها با لباس "کیمونو" و هندیها نیز با لباسهای "ساری" رنگارنگی که بر تن دارند و با رقص و آوازشان به یادمان میآیند. اغراق نیست اگر بگوییم لباس مهمترین مشخصه فرهنگی ملتها و اقوام مختلف است که در نگاه نخست به چشم میآید. لباسها اما افزون بر زیبایی ظاهریشان داستانی را روایت میکنند، داستانی که گویای شاخصههای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی ملتهاست. فلات ایران به سبب اقوام گوناگونی که بر پهنه آن زندگی میکنند در بردارنده طیف وسیعی از فرهنگهاست که هر یک نوع پوشش متفاوت و منحصربهفردی دارند. یکی از مسحور کنندهترین لباسهای اقوام ایرانی که راوی خاطرات تاریخی و فرهنگ ریشهدار ایران است مربوط به عشایر بختیاری است. لباسهای رنگارنگ زنان بختیاری آدمی را به یاد تنوع اقوام و تکثر بشریت میاندازد و چوقا و تنبان و کلاه مردان بختیاری، جنگاوری و شجاعت را در ذهن متبادر میکند. در خصوص ریشههای تاریخی و فرهنگی لباس قوم بختیاری صحبتهای زیادی مطرح شده است. در این شماره "جهانصنعت" پای صحبتهای علیرضا رحیمی عکاسی که سالها از کوچ عشایر عکاسی کرده نشستهایم تا از خلال صحبتهای او نگاهی دقیقتر به لباس عشایر بختیاری داشته باشیم.
اهمیت لباس عشایر
لباس چیزی بیشتر از یک پوشش ساده است که ظاهر آدمی را آراسته و از او دربرابر سرما و گرما محافظت میکند. در خصوص اقوام و جوامع محلی اما این موضوع اهمیت مضاعف دارد.
علیرضا رحیمی که بیش از دو دهه است در حوزه عکاسی مردمشناسی و ایلات و عشایر ایران فعالیت میکند و بارها در ییلاق و قشلاق با کوچ عشایر همگام شده در خصوص اهمیت لباس عشایر به "جهانصنعت" میگوید: واقعیت این است که لباس و پوشاک اقوام ایران به ویژه لباس زنان و دختران عشایری، اصلیترین نماد قومی در ایلات مختلف کشور است که در طرحها، رنگها و نقشهای متنوع و از پارچههای مرغوب تهیه میشود و همخوانی این طرحها و رنگها با طبیعت بسیار چشمنواز است.
وی در خصوص ویژگیهای لباس عشایر بختیاری خاطرنشان میکند: نوع پارچه، دوخت، تزئینات و زیورآلات زنان ایلیاتی دارای تنوع چشمگیری است و کارکردی چندگانه دارند و مواردی همچون پوشیدگی، راحتی و شادابی در آن لحاظ شده است. پارچههای زری و ابریشم، مخملهای رنگین، یراقهای پهن، دامنهای پرچین، سکههای قدیمی، منجوق و پولکدوزی نشان از ذوق و سلیقه و مهارت زنان عشایر بختیاری است. تمام این عوامل پوشاک زنان عشایری را به صورت مجموعهای هماهنگ در آورده است که وقار خاصی به آنان میدهد. در مردان عشایری نیز، کسب منزلت اجتماعی بر اساس پوشاک و لباس وجود دارد و هر قطعه از لباس ممکن است بیانگر منزلت و جایگاه اجتماعی آنان در ایل یا طایفه باشد.
این عکاس قومنگار با اشاره به مشاهدات خود در بین عشایر میگوید: در دهه ۱۳۷۰ که عکاسی از ایلات و عشایر را آغاز کردم تمایل آنان برای پوشیدن لباسها سنتی بیشتر از امروز بود اما امروزه گرایش به استفاده از لباسهای سنتی در میان اقوام و طوایف کشور رو به کاهش است. البته این امر در زنان عشایری کمتر از مردان است و زنان و دختران ایلیاتی تمایل بیشتری در پوشیدن لباسهای سنتی خود نسبت به مردان دارند، اما به هر ترتیب تحت تاثیر گسترش زندگی شهرنشینی و توسعه ابزارهای الکترونیکی به ویژه شبکههای اجتماعی، استفاده از لباسهای سنتی و محلی در برخی از مناطق کشور، نسبت به گذشته کمرنگتر شده است.
لباس مردان بختیاری
چوقا بالاپوش بدون آستینی است که همواره جزئی جداییناپذیر از لباس مردان عشایر بختیاری بوده است. چوقا یا چوخا، از پشم گوسفند بافته میشود و دارای نقوش و خطوط سیاهوسفید عمودی و موازی تنیده درهم است. گفته میشود دو رنگ متضاد سیاهوسفید "چوقا"، نماد خیر و شر است و غلبه نهایی خیر بر شر در آن ترسیم شده به گونهای که نقوش سیاه رو بهپایین و نقوش سفید رو بهبالا طراحی شده است. همچنین برخی بر این نظرند که نگاره و طرح "چوقا" الهامگرفته از معبد "زیگورات چغازنبیل" بزرگترین معبد عیلامیان است. بعضی نیز طرح "چوقا" را برگرفته از مقبره کوروش هخامنشی میدانند.
رحیمی اما بر این نظر است که این وجه تسمیهها فقط بر پایه حدث و گمان مطرح شدهاند. وی در این خصوص ضمن اشاره به مستندی که پیش از سلطنت رضاشاه از کوچ عشایر بختیاری ساخته شده میگوید: اگر مستند قومنگار علف ـ Grassـ از مستندهای مردمشناسی مطرح جهان - ساخته "مریان کوپر" و "ارنست شودزاک" که در سال 1302 شمسی (1925 میلادی) ساخته شده را مشاهده کنید، متوجه میشوید در این فیلم پوشش مردان بختیاری در آن زمان شال و قبا بوده و "چوقا" به شکل امروزین آن بر تن مردان بختیاری دیده نمیشود. در صورتی که بر اساس تجربه عکاسی از ایلات و عشایر، اقوام به ویژه بختیاریها نسبت به پوشیدن پوشاک سنتی خود به عنوان نماد هویتی و فرهنگی، در مقابل دوربین حساسیت ویژهای دارند و معمولا بدون پوشش سنتی خود جلوی دوربین ظاهر نمیشوند.
وی میافزاید: در اوایل سلطنت پهلوی اول برای یکدست کردن پوشاک ایرانیان بهتقلید از اروپاییان، استفاده اقوام از پوشاک سنتی ممنوع اعلام شد. اما بعد از تبعید رضاشاه به جزیره موریس (۱۳۲۰ ش.)، اقوام ایرانی مجددا پوشاک سنتی خود را بر تن کردند. در این زمان لباسهای تازهای هم طراحی شد که احتمال دارد (فرضیه) "چوقا" به شکل امروزین آن در همین دوران به عنوان بالاپوش و نماد رسمی مردان بختیاری مورد استفاده قرار گرفته باشد.
رحیمی ادامه میدهد: در مستندهای بعدی به ویژه مستند معروف قوم باد (people of the wind) که در سال 1976 درباره کوچ عشایر بختیاری توسط "آنتونی هوارث" و "دیوید کاف" ساخته شد، چوقا با طرح امروزین آن در بیشتر سکانسهای فیلم بر تن مردان بختیاری دیده میشود. در هر صورت پوشاک هم به مانند سایر ملزومات بشری در طول تاریخ دچار تغییراتی میشود و اینکه پوششی از زمانهای دور بدون تغییر مانده باشد و اینکه قدمت چوقا به دوران باستان میرسد، شاید چندان درست به نظر نیاید. البته در این خصوص متخصصان باید اظهار نظر کنند.

رحیمی در خصوص شیوه بافت و کاربرد چوقا نیز میگوید: برای بافت چوقا از دارِ خوابیده استفاده میشود و تکنیک بافت آن مانند تکنیک بافت گلیم است با این تفاوت که نازکتر است. بافت چوقا به دلیل متراکم بودن و پشمی بودن، تا حدودی مانع نفوذ باران میشود. چوقا در تمامی فصول سال مورد استفاده قرار میگیرد. مردان بختیاری در تابستان در زیر چوقا پیراهن و در زمستان کت میپوشند.
این عکاس قومنگار در خصوص شلوار مشکیرنگی که مردان بختیاری میپوشند نیز با ذکر اینکه این شلوار دبیت نام دارد میگوید: پارچه این شلوار تولید شده در کارخانه دبیت انگلستان است. خصوصیت بارز و متمایزکننده این شلوار دمپای بسیار گشاد آن است به طوری که عرض دمپای این شلوار به ۵۰ سانتیمتر میرسد. پوشیدن شلوار دبیت با کت نیز مرسوم است. معمولا اگر شلوار دبیت را با کت بپوشند، یک دوال (کمربند چرمی) را محکم به کمر شلوار میبندند و اگر شلوار دبیت را همراه با چوقا به تن کنند، دوالی چرمی با پهنای کم روی کمر شلوار آویزان میکنند. بختیاریها در انتخاب دوال حساسیت خاصی دارند، از دوال چرمی معروف به چرم بلغار بسیار تعریف میکنند و میپسندند.
کلاه خسروی و گیوه ملکی کاملکننده پوشاک مردان بختیاریاند. کلاه خسروی عقب و جلو ندارد و از هر طرفی که روی سر گذاشته شود تفاوتی نمیکند و آنطور که رحیمی میگوید به نظر میرسد مردان بختیاری در شرایط روحی مختلف آن را به عقب، جلو، چپ و راست سر خم میکنند. گیوه ملکی نیز در واقع پاپوش مردان بختیاری است که البته امروزه کمتر مورد استفاده قرار میگیرد.
پوشاک زنان بختیاری
تنپوش زنان بختیاری پیراهنی است به نام "جومه" یا "جوه" که معمولا دو چاک در اطراف کمر دارد و بلندی آن تا زانوها میرسد. جومه پیراهنی آستین بلند و مچدار است که نوع چاکدار و بدون چاک آن وجود دارد. بالاتنه و دامن جومه صاف و بدون چین است. معمولا جلیقهای از جنس مخمل هم روی جومه پوشیده میشود که جلوه زیبایی به لباس زنان بختیاری میدهد.
شلوار زنان بختیاری نیز قِری نام دارد. این شلوار در اصل دامنی است با چینهای فراوان که نیمتنه پایین بدن را میپوشاند. در گذشته از پارچه مخمل استفاده میشد که بسیار جذاب ولی سنگین و گران بود ولی امروزه از پارچههای سبکتر و ارزانتر استفاده میشود. به علت سنگینی شلوار به جای کش، از بند یا طناب باریکی استفاده میکنند که در اصطلاح محلی به آن دُم شلوار میگویند. زنان، زیر شلوار قری یک زیرشلواری میپوشیدند که به آن پاکَش میگفتند.
رحیمی در خصوص سایر لباسها و زیورآلاتی که زنان بختیاری استفاده میکنند میگوید: لچک، کلاهی است که زنان بختیاری در زیر «مینا» -روسری بزرگ و مستطیلشکل از جنس حریر- استفاده میکنند و با سکههای قدیمی، مروارید، سنگ و پولک تزئین میشود. “لچک” دارای انواع گوناگون ریالی، سیخکی، و صدفی است که رایجترین نوع آن لچک ریالی است که در آن از سکههای قدیمی استفاده میشود.
نگاهی به تنوع و طیف گسترده رنگهای به کار رفته در لباسهای زنان عشایر بختیاری به خوبی گویای تنوع جغرافیایی و محیطی مناطق کوچ آنهاست که در طراحی لباس از آن تاثیر پذیرفتهاند. در واقع عشایر بختیاری با الهام از طبیعت کوهستانی و سرسبزی مناطق سفرشان نمودی زیبا از طبیعت ایران را در قامت لباسهای سنتیشان روایت میکنند.

جرمش این نبود که اسرار هویدا میکرد!
تا به حال شده کسی به شما بگه "برو به دَرَک"؟ این اصطلاح، در فرهنگ عامیانه، به معنی ناسزا و نفرین و برای ابراز تنفر یا بی اعتنایی نسبت به چیزی یا انجام عملی استفاده می شه و عموما در حالتی از خشم و ناتوانایی در برقراری ارتباط با دیگران؛ میگیم "برو به دَرَک".
دَرَک، در لغت به معنای، در رسیدن، ملحق شدن، فرود آمدن و سرنگون شدن در عمق چیزی یا جایی و متضاد "دَرَج" به معنی بالا رفتن و صعود کردنه. "دَرَجات" اشاره به صعود به مقامات عالی و " دَرَکات" اشاره به نزول به مقامات پست دارند و به طبقات بهشت "دَرَجات" و به طبقات جهنم "دَرَکات" گفته می شه. در قرآن هم به دَرَک اشاره شده و به پایین ترین طبقه از طبقات جهنم و ته ته جهنم، دَرَک گفته میشه.
اما "دَرَک" در ایران، به معنای ته ته جهنم نیست. "دَرَک" که در زبان بلوچی به معنای سکونت در کنار دره به کار برده میشه، نام روستا و ساحلی منحصر بفرد در حاشیه دریای عمان، در بخش زَرآباد شهرستان کُنارک در 170 کیلومتری چابهار در جنوب غربی سیستان و بلوچستانه.
در "دَرَک"، کویر و دریا در چشم اندازی که به غایت زیبا نقاشی شده، به هم می رسند و از فراز تپه های رَملی، درخشش و تلاقی موج های دریای نیلگون با موج های رَملی کویر، منظره ای خیال انگیز رو به چشمان هر بیننده ای هدیه می ده. انتخاب بین رها شدن در تپه های َرملی یا غوطه خوردن در آبی دریا در "دَرَک" سخت و دشواره. و چه غروب های سحرانگیز و چه شب های جادویی پرستاره ای.
در لابلای این تصویر خیال انگیز، یک نفر که در آثار طبیعی ایران ثبت شده بود و نماد "دَرَک" محسوب میشد، ظاهرا به درجاتی رسیده بود که مستحق بر دار شدن بود. چندماه پیش از این هم به پای این نخل 40 ساله که دور از سایر درختان به "نخل تنها" شهرت داشت، گازوئیل ریخته شده بود.
طبق سرشماری سال 1395، تعداد 103 خانوار با جمعیت 449 نفر از مردم بلوچ در "روستای دَرَک" سکونت دارند. درحال حاضر، گردشگری در "دَرَک" نسبت به صیادی و کشاورزی که شغل اصلی مردم این روستاست، رونق بیشتری داره و گردشگرهای زیادی به این منطقه سفر میکنند و معاش بیشتر مردم از درآمد گردشگری تامین میشه. بین گردشگران مشهور شده برای هم آرزو می کنند به "دَرَک" برند؛ منم هم همین آرزو رو می کنم. ظاهرا جرم این نفرِ نگون بختِ از ته بریده شده هم این بوده که به تنهایی قد برافراشته بود و با گردشگرهایی با پوشش خارج از عرفِ مردم منطقه، عکس یادگاری می گرفت.
عده ای، شبانه نخل بی گناه رو از ته بریدند و به خیال خام خود جان این نفرِ تنها رو گرفتند. اما مردم بومی و ریشه دار منطقه که از به خاک و خون کشیده شدن و بر دار شدن این نفر سخت متاثر شده بودند، نخل تنهای دیگه ای رو جایگزین کردند تا نماد گردشگری "دَرَک" همچنان به حیاتش ادامه بده.
جایی نوشته شده بود احترام به فرهنگ بومی و محلی، از اصول ابتدایی گردشگری محسوب میشه، ظاهرا این موضوع در "دَرَک" توسط گردشگرها چندان رعایت نمیشه. جای دیگه ای هم از زبان کشاورزان و نخل کاران می خوندم؛ نخل های سواحل مکران، درخت زندگیند و بریدن و قتل عمدِ یک نفر نخل، عین ریختنِ خون و قتل عمدِ یک نفر انسانه.
عکس از: علیرضا رحیمی ـ نوروز 1396

من عکس رو چیدمان نمیکنم، چیدمان به من میگه از من عکس بگیر
بعد از نیمخوابی ظهرانه، کمی که نورِ خورشید ملایمتر شد، شالوکلاه کردم تا چرخی تو بخشِ بالایی جنترودبار بزنم. بخشِ پایین رو از سپیده دم که مه کم کم بالا می رفت، حسابی زیرو رو کرده بودم. بهشتی تماشایی در دلِ کوههای جنگلیِ رشته کوه البرز در دشت و دره ای سرسبز و پرطراوت. رود "چالکرود" که از وسطِ اون میگذشت و رقص گُل گاوزبون ها، در مهای جادویی، تصاویری رویایی و سحرانگیز از این روستای گردشگری در ۶۰ کیلومتری رامسر رو به چشمام هدیه میداد. آرامش، بی داد می کرد، حتی عوعو گاه و بیگاهِ سگها هم سکوت این آرامش رو نمی شکست.
در یکی از پستی و بلندیهای روستا، زمزمهای حُزنانگیز از ترانه ای محلی توجهام رو جلب کرد. مهلقا روی پلههای چوبی ورودی کلبه ش نشسته بود و انگار داشت برای دمپاییها جوراب میبافت. سلام مادر. برای کی جوراب میبافی مادر؟ گفت: برای هرکسی که زمستون بخواد پاهاشو گرم نگهداره. گفتم منم میخام پاهامو گرم نگهدارم. رفت از توی خونه یه جُفت جوراب کانوایی سبز آورد و گفت: اینارو امروز صبح بافتم. این جوراب هارو به گردشگرا میفروشم اما تو عکاسی، بهت هدیه می دم.
هرچی اصرار کردم، ریالی ازم نگرفت. تشکر کردم و اجازه گرفتم از دمپاییهای بچهها و نوههاش که پایین پله ها جُفت شده بود عکاسی کنم. موقع خداحافظی پرسیدم چرا از من پول جوراب هارو نمی گیری مادر؟ گفت: گردشگرا برای این سفر می کنن که پول خرج کنن، تو که گردشگر نیستی.
همینطور که از کلبه دور میشدم، نسیمی دل انگیز، دلبرانه شروع به وزیدن کرد و عطرِ خوشِ گُل گاوزبون هارو رایگان به ریه هام بخشید. مردی سوار بر اسب با داسی به دست و یک بغل علفِ تازه از کنارم رد شد. از روبرو چندتایی ماده گاو با پستون های پراز شیر، نم نمک علفهای کنارِ جاده خاکی روستارو مزمزه میکردند و به سمت خونههاشون میرفتند. تو هیاهوی بعبع برهها که از خونهها بلند شده بود و انتظار مادراشونو میکشیدند تا از چرا برگردند، زمزمه مهلقا در سفیدی مه محو شد و صدایِ اذان از بلندگویِ تنها مسجدِ روستا که مناره های طلاییش تو سبزی درخت های جنگل خودنمایی می کرد، به کوهستان فضایی معنوی بخشید. هوا دیگه گرگ و میش شده بود و گرمی روز تو این منطقه ییلاقی و کوهستانی، کم کم رو به سردی می رفت. جوراب های پشمینرو به پام کردم و با این فکر که از نگاهِ مهلقا فرقِ بین سفرِ عکاس با سفرِ گردشگر چی بود، از مسجد خارج شدم.
به جز پاهام، سرما تو تمام بدنم پیچیده بود. تو چایخونه ده، کنار شومینه، یه قوریِ چینی گُل گاوزبون نوشیدم و زیرِ بارون و مه، راهی اقامتگاهم شدم. طراوتِ خاکِ بارونخورده و اکسیژنِ خالص، بدون هیچ مانعی وارد ریه هام می شد. مه و قطره های بارون، زیر نور چراغ های برق که ردیف ردیف راه رو نشونم می دادن، تصویری فراموش نشدنی خلق کرده بودن، نفس عمیقی کشیدم و ترانه محلی مهلقارو با خودم زمزمه کردم و در دلِ شب، در میان ابر و مه و بخاری که از دهانم خارج می شد، ناپدید شدم.
هیزار سالَ خنده
می لبَ سر بخوشکسته نهاَ
هیزار سالَ ناجه
می دیلَ میان.
…
هزار سال خنده
بر لبم خشکیده
هزار سال آرزو
در دلم.

گفتم از شب پاسی نگذشته طعمه گرگها خواهید شد.
کمی فکر کردند و سری تکان دادند و رفتند پیش چوپان؛
چوپان دست نوازشی برسرشان کشید،
علفی ریخت و گفت خوب بخورید،
فردا شما را به قصاب می فروشم.
خوب خوردند و آرام خوابیدند...
صبح فردا چوپان مرده بود!

یک سفید چادر یا کانکس چندمتری، چند میز و نیکمت، یک تخته سبز یا سیاه، چند گچ سفید و رنگی، یک معلم یا سرباز معلم، و چند دانش آموز چندپایه؛ نه از تخته هوشمند خبری است، نه رایانه، نه لپ تاپ، نه تبلت، نه ویدئو پروژکتور، نه اینترنت، نه پوشش مخابرات، نه میکروسکوپ، نه تلسکوپ، نه آزمایشگاه، نه برق، نه آبخوری، نه سرویس بهداشتی، نه بوفه، نه وسایل ورزشی، نه کتابخانه هوشمند، نه آموزش آنلاین، نه ارتباط هوشمند معلم با والدین از محل کلاس، نه ارزیابی هوشمند و نه...
اگر تفاوت دنیای آموزشی دانش آموزان عشایری با دنیای آموزشی دانش آموزان مدارس معمولی را فاصله زمین تا ماه فرض کنیم، این فاصله با دانش آموزان مدارس هوشمند، زمین تا مریخ است. مرحوم "بهمن بیگی" در مقاله مشهور "طریق نجات" جمله قابل تاملی دارد: "نداشتن مدرسه، بی زیان تر از داشتن مدرسه عاطل است. کیفیت کم و مطلوب، بهتر از کمیت زیاد و نامطلوب است ".
