تارزنی که مجتهد شد اما لباس عشایری را از تن درنیاورد
راه باریک کوچ - کد یادداشت: 14040904
تهران - علیرضا رحیمی - راه باریک کوچ، عنوان ثابت یادداشتهایی است که با قلم نگارنده در تارنمای ایلات و عشایر ایران منتشر میشود و در کانال "ایلنیوز eitaa.com/ilnews" نیز به دست مخاطبان میرسد. در این یادداشت، حکایت یکی از شخصیتهای ایل قشقایی روایت شده است؛ مردی که در دل ایل به دنیا آمد، در کودکی از کوچ منع شد اما بعدها باریکه کوچ را پیمود، جوانیاش را با صدای سهتار گذراند و در چهلسالگی دچار تحول شد؛ ایل و تار را رها کرد و با کوچ به مدرسه صدر اصفهان، به قلههای حکمت، فلسفه، فقه و عرفان و "حق عاشیقی" صعود کرد. با این وجود به ایل وفادار ماند و با وجود اینکه مجتهدی بزرگ شد، شال و کلاه را تا پایان عمر از تنش بیرون نیاورد.
بخش نخست: کودکی تا چهلسالگی
وقتی تاریخ را ورق میزنیم، در کوچهپسکوچههایش به شخصیتهایی برمیخوریم که تا میانسالی نسبتی با فکر و اندیشه نداشتند اما با تحولی درونی، مسیر زندگی آنان دگرگون شده است. قلههایی را فتح کردهاند که بسیاری از ما یارای آن را نداریم. این شخصیت ایل نیز یکی از همین بزرگان است.
زمانی که چشم به جهان گشود، پدر و مادرش هرگز گمان نمیبردند که روزی فرزند دلبندشان با نامی پرآوازه چشم از دنیا فرو ببندد. همچون دیگر نوزادان، با نخستین گریه، درد زایمان مادر و دلهره پدر، آغاز شد و در ۱۲۰۳ خورشیدی (۱۸۲۸ میلادی) در "وردشت" سمیرم، در جنوب اصفهان، به دنیا آمد.
پدرش "محمدخان" از خانهای تیره جانباز، طایفه درهشوری ایل قشقایی و مادرش خانزادهای از دهاقان سمیرم بود. این پیوند با زندگی کوچنشینی، از همان آغاز هویت ایلی او را رقم میزد. با اینحال کودکی را کنار مادر گذراند و از رفتن به کوچ منع شد.
جوانی را همچون بیشتر فرزندان ایل، با مهارت در سوارکاری و تیراندازی گذشت. تار زدن را نیز آموخت. شبها، وقتی صدای بعبع گوسفندان و عوعوی سگها آرام میگرفت و دشت به خوابی عمیق فرو میرفت، مضراب بر سیمهای سهتارش میزد و نوایش تا سپیدهدم دشت را پر میکرد؛ نوایی که شاید رویاها و آرزوهای پسران و دختران ایل را به باد میسپرد.
دلباختهٔ دخترعمۀ خود، گلاندام، شد. اما وقتی میان عشق یا موسیقی، مجبور به انتخاب شد، اشتیاقش به موسیقی چنان بود که عشقش را با زخمه تار، تاخت زد و عشق گلاندام را در دل نگهداشت و تار را برگزید و تا پایان عمر ازدواج نکرد.
در چهلسالگی، شعلهای در درونش زبانه کشید و تحولی در وی رخ داد و راهش به حکمت و فلسفه و طریقت باز شد. تار و ایل و کوچنشینی را رها کرد و به مدرسه صدر اصفهان رفت.
آنگونه که استاد قدسی از "جلالالدین همایی" نقل کرده؛ روزی برای تعمیر تارش به اصفهان رفته بود. در جستوجوی نشانیِ تارساز، به "همای شیرازی" برمیخورد. همای به تیزهوشی او پی می برد و می گوید: با این هوش، حیف است عمرت را هدر بدهی. میخواهی درس بخوانی؟ وی پاسخ مثبت میدهد و مسیر زندگیاش از همینجا تغییر میکند.
بخش دوم: از چهلسالگی تا پایان عمر
تحصیلات مقدماتی حوزه را در مدرسه صدر اصفهان، که یکی از مراکز مهم آن دوران بود، آغاز کرد. شیفتهٔ حکمت و فلسفه شد و پای درس استادان برجسته دوران چون "آقا محمدرضا قمشهای" نشست. پس از هجرت استادش، برای استفاده از محضر او، مدتی نیز به تهران رفت. چیزی نگذشت که به مدارج بالای فقهی و حکمی رسید و کرسی تدریس خود را برپا کرد.
چهلسال بر کرسی استادی نشست و فلسفه، کلام، فقه، اصول و حدیث تدریس کرد. با آنکه آوازهاش در حکمت و فلسفه بود اما ریاضیات نیز میدانست و طب و طبیعیات را نیز خوانده بود و تدریس میکرد اما ادعایی در طبابت نداشت.
مدتی نیز خلوت و ریاضت برگزید و به مطالعه و تحصیل عرفان پرداخت و شخصیت درونیاش متحول شد. در شریعت و طریقت سرآمد دوران شد و با درآمیختن دانش ظاهری و باطنی، دانشی پدید آورد که در آن شریعت و طریقت، دو روی یک حقیقت بودند و به این ترتیب به لقب "حق عاشیقی" شهرت یافت. همچنین با شجاعت، چراغ فلسفه را از زیر غبار تهمت کفر و ارتداد بیرون کشید.
شاگردان زیادی پرورش داد: علامه نائینی، آیتالله برجرودی، میرزا محمدعلی شاهآبادی (استاد امام خمینی (ره))، سیدحسن مدرس و حاجآقا رحیم ارباب، که هر کدام از آنان از نامآوران دین، فلسفه و سیاست شدند.
اهل جاه و مقام نبود. آورده شده که از سهم امام و شهریه استفاده نمیکرد و درآمد و معاش خود را از زمینی که اجاره داده بود، تأمین میکرد و همان را برای گذران زندگی کافی میدانست. همانند مجتهدان لباس رسمی نمیپوشید و همیشه همان شال و کلاه عشایری و ایلی را بر تن داشت.
پایان ۸۵ سال سفر این جهانی و کوچ ابدی
"حکیم آیتالله میرزا جهانگیرخان قشقایی، نمونهای پرمحتوا در تاریخ 150 سال اخیر جامعه ایلی در ایران است. زندگی وی، پلی میان صفای کوچنشینی و فرهنگ ایلی و حکمت و فلسفه و طریقت بود. مردی که تا میانسالی باخانواده کوچ میکرد و تار میزد، در چهلسالگی کوچی دیگری آغاز کرد؛ اینبار نه از قشلاق به ییلاق، بلکه، از جزئیات هستی به کلیات آن صعود کرد و نامی پرآوازه از خود و از ایل برجا گذاشت.
نامش نیز، چون سرگذشتش متفاوت بود؛ جهانگیرخان، از اسامی رایج و معمول حوزه نبود، و قشقایی، واژهای که نخستین تصویری که با شنیدن آن نقش میبندد، ایل و عشایر و کوچندگی و راه باریک کوچ است.
سرانجام در شهریور ۱۲۸۸، در ۸۵ سالگی در اصفهان درگذشت و جسمش در تکیه شهشهانی تخت فولاد آرام گرفت. امروز آرامگاه وی زیارتگاه اهل عرفان و دوستداران حکمت صدرایی است.
مجتهدی که در ایل متولد شد، در جوانی به علاقهاش تارزنی رسید و تا میانسالی، با نوای لرزش تارهای سهتارش، غم و شادی مردمان ایل را به دشت و کوه هدیه میداد؛ شریک باد و رفیق راه بود. در چهلسالگی تار و ایل را رها کرد و وارد حوزه شد و تا قله های حکمت صعود کرد.

پینوشت ۱:
ایل قشقایی، دومین ایل پرجمعیت ایران پس از ایل بختیاری است و شامل شش طایفه اصلی درهشوری، عمله، کشکولیبزرگ، فارسیمدان، ششبلوکی و کشکولیکوچک میشود. هر طایفه نیز شامل تیرهها، بنکوها و سپس اُباها است. بیشترین جمعیت ایل قشقایی در فارس زندگی میکنند اما گستره کوچنشینی آنان تا استانهای کهگیلویهوبویراحمد، اصفهان، بوشهر، یزد و بخشهایی نیز در چهارمحالوبختیاری امتداد دارد.
پینوشت ۲:
در ریشهشناسی واژه "قشقایی" اتفاق نظر وجود ندارد. واسیلی بارتلد آن را برگرفته از واژه ترکی "قشقا" (اسب پیشانی سفید) میداند. حسن فسایی در فارسنامه ناصری، ریشه قشقایی را از کلمه ترکی "قاچماق" (به معنای فراری) میداند. جان ر. پری (دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۹) پیشینه تاریخی آنان را مربوط به ترکهای اوغوز دانسته است.
منبع: اینترنت، مطالعات، یادداشتها و گفتوگوهای شفاهی نویسنده با عشایر مطلع قشقایی.
مطالب مرتبط با جامعه عشایری را در کانال ایلنیوز eitaa.com/ilnews ببینید