ایلات و عشایر ایران

ایلات و عشایر ایران

علیرضا رحیمی
ایلات و عشایر ایران

ایلات و عشایر ایران

علیرضا رحیمی

برۀ علی‌ کوچولو


سال و ماهش خوب یادم نیست؛ بهار 1390 بود شاید. برای انجام یکی از پروژه‌های عکاسی در مناطق ییلاقی فریدونشهر که محل استقرار چند خانوار عشایری از ایل بختیاری بود، با "علی‌ کوچولو" آشنا شدم. گوسفندها و بزها که از طلوع صبح به کوه‌ها و مرتع­‌های اطراف برده شده بودند، تازه از چرا برگشته بودند. مادر "علی‌ کوچولو" به همراه پدر در حال تیمار بودند و بره‌هارو برای شیرخوردن پیش مادراشون می‌بردند. هفتاد هشتادتایی دام داشتند؛ بز و گوسفند، سفید و سیاه. پدر "علی‌ کوچولو" می‌گفت چند سال پیش از این، گوسفندامون خیلی بیشتر از این بود.

 

 چند سالی بود ایران دچار خشکسالی شده بود. اون سال، تو فریدونشهر، بارون خوبی باریده بود و وضعیت مراتع خوب و سرسبز بود. گوسفندها دوقلوهای زیادی به‌دنیا آورده بودند و حدود 30 بره قد و نیم‌قد، هدیه‌ای بود که خدا به "علی‌ کوچولو" و پدر و مادرش داده بود.

 

 از "علی‌ کوچولو" که تو جابجایی بره‌ها به پدر و مادر کمک می‌کرد پرسیدم درس می‌خونی؟ آره کلاس دومم، گفتم بره‌هارو بیشتر دوست‌داری یا مدرسه‌رو؟ هم بره‌ها هم مدرسه‌. کدومو بیشتر دوست داری؟ یه خورده فکر کرد و چیزی نگفت؛ نمی‌تونست انتخاب کنه. بره سیاهش‌رو داد دست مادر و رفت بره سفیدش‌رو آورد. پرسیدم بره‌ سیاه‌رو بیشتر دوست‌داری یا بره سفیدرو، باز نتونست انتخاب کنه. مامان‌­رو بیشتر دوست داری یا بابارو؟ باز نتونست جواب بده. پرسیدم زندگی در کوه و دشت‌رو بیشتر دوست داری یا زندگی در شهررو؟ گفت کوه و دشت؛ تو شهر که بره نیست. بره سفیدش‌رو داد دست پدرش و رفت یه بره دیگه بیاره...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد